آمار کاربران

google plus

آمار


 




تفسير كه به معناى بيان معانى آيات قرآنى و كشف مقاصد و مداليل آن است، از قديمى‌ترين اشتغالات علمى است كه دانشمندان اسلامى را به خود جلب و مشغول كرده است. تاريخ تفسير از عصر نزول قرآن شروع شده، اين معنا از آيه «كما ارسلنا فيكم رسولا منكم، يتلوا عليكم آياتنا، يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمه: همچنان كه در ميانتان رسولى از خودتان فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند، تزكيه تان كند، كتاب و حكمتتان بياموزد» به خوبى استفاده مي‌شود؛ چون مي‌فرمايد: همان رسولي كه قرآن به او نازل شد، آن را به شما تعليم مي‌دهد.







روش تفسيرى طبقات اول و دوم مفسران



طبقه اول مفسران اسلام، جمعى از صحابه بودند؛ مانند ابن عباس، عبدالله بن عمر، اَبى و غير ايشان كه دامن همت به كمر زده، دنبال اين كار را گرفتند. البته مراد ما از صحابه، غير از امام علي و ائمه اهل بيت عليهم‌السلام‌اند. آن روز بحث از قرآن از چهارچوب جهات ادبى آيات، شأن نزول آنها، مختصرى استدلال به آيات براى توضيح آياتى ديگر، اندكى تفسير به روايات وارده از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در باب قصص و معارف مبدأ و معاد و امثال آن تجاوز نمي‌كرد.



در مفسران طبقه دوم، يعنى تابعان، چون مجاهد، قتاده، ابن ابى ليلى، شعبى، سُدّى و ديگران نيز كه در دو قرن اول هجرت بودند، جريان به همين منوال بود. ايشان هم چيزى به آنچه مفسران طبقه اول و صحابه در طريقه تفسير سلوك كرده بودند، نيفزودند. تنها چيزى كه به آن اضافه كردند، اين بود كه بيشتر از گذشتگان در تفسير خود، روايت آوردند كه متأسفانه در بين آن روايات، احاديثى بود كه يهوديان جعل كرده، در بين قصص و معارف مربوط به آغاز خلقت، چگونگى ابتداي خلقت آسمانها، تكوين زمين، درياها، بهشت شداد، خطاهاى انبيا و تحريف قرآن، چيرهاى ديگري از اين قبيل دسيسه و داخل احاديث صحيح نمودند، هم اكنون در پاره‌اي روايات تفسيرى و غير تفسيرى، از آن قبيل روايات ديده مي‌شود.



فتوحات اسلامى در عصر خلفا شروع مي‌شود و مسلمانان در بلاد فتح شده با فرقه‌هاي مختلف و امتهاى گونه گون و با علماى اديان و مذاهب مختلف آشنا مي‌شوند و اين آميزش سبب مي‌شود بحثهاى كلامى در ميانشان شايع شود. از سوى ديگر در اواخر سلطنت امويان و اوائل عباسيان، يعنى در اواخر قرن اول هجري، فلسفه يونان به زبان عربى ترجمه شد و انتشار يافت و همه جا مباحث عقلى ورد زبانها و نقل مجالس علما شد و از سوى سوم مقارن با انتشار بحثهاى فلسفى، مطالب عرفانى و صوفى گرى نيز در اسلام راه يافت و جمعى از مردم تا به جاى برهان و استدلال فقهى، به آن تمايل نمودند. از سوى چهارم، جمعى از مردم سطحى به همان تعبد صرف كه در صدر اسلام نسبت به دستورات رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم داشتند، باقى ماندند، بدون اينكه كارى به عقل و فكر خود داشته باشند. آنها در فهم آيات قرآن به احاديث اكتفا مي‌كردند و در فهم معناى حديث هم هيچ گونه مداخله‌اي ننموده، به ظاهر آنها تعبد مي‌كردند، اگر هم احيانا بحثى از قرآن مي‌كردند، تنها از جهات ادبى آن بود و بس. اين چهار عامل باعث شد كه روش اهل علم در تفسير قرآن كريم مختلف شود.



علاوه بر اين چهار عامل، عامل مهم ديگرى كه در اين اختلاف اثر به سزائى داشت، اختلاف مذاهب بود كه آنچنان در ميان مسلمانان تفرقه افكند كه ميان مذاهب اسلامى، جز دو كلمه «لا اله الا الله و محمد رسول‌الله»، هيچ كلمه واحدى نماند! در تمامى مسائل اسلامى اختلاف پديد آمده بود: در معناى اسماي خدا، در صفات و افعال خدا، در معناى آسمانها و آنچه در آن است، در زمين و آنچه بر آن است، در قضا و قدر، جبر و تفويض، ثواب وعقاب، مرگ، برزخ، در مسئله بعث، بهشت و دوزخ، كوتاه سخن آنكه در تمامى مسائلى كه با حقايق و معارف دينى ارتباط داشت، حتى اگر كوچكترين ارتباطى هم داشت، اختلافات مذهبى در آن راه يافته بود. در نتيجه در شيوه بحث از معانى آيات قرآنى متفرق شدند و هر جمعيتى براى خود روشي بر طبق مذهب خود درست كرد.







روش تفسيرى محدثان



عده‌اي كه محدث (يعنى حديث‌شناس) بودند، در فهم معانى آيات اكتفا كردند به آنچه از صحابه و تابعين روايت شده است. حال صحابه در تفسير آيه چه گفته‌اند و تابعين چه معنائى براى فلان آيه كرده‌اند؟ هر چه مي‌خواهد باشد، همين كه دليل نامش‍ روايت است، كافى است؛ اما مضمون روايت چيست و فلان صحابه در آن روايت چه گفته؟ مطرح نيست! هر جا هم كه در تفسير آيه روايتى نرسيده بود توقف مي‌كردند، مي‌گفتند: «درباره اين آيه چيزى نمي‌توان گفت؛ براى اينكه نه الفاظش آن ظهورى را دارد كه احتياج به بحث و اعمال فكر نداشته باشد، نه روايتى در ذيلش رسيده كه آن را معنا كرده باشد، پس بايد توقف كرد و گفت: همه از نزد پروردگار است، هر چند كه ما معنايش را نفهميم.» و تمسك مي‌‌كردند به جمله «و الراسخون فى العلم يقولون آمنّا به، كل من عند ربنا: راسخان در علم گويند: ما بدان ايمان داريم، همگي از ناحيه پروردگار ماست، نه تنها آنهايى كه ما مي‌فهميم.»



اين عده در اين روشى كه پيش گرفته‌اند، خطا رفته‌اند، براى اينكه با اين روش، عقل و انديشه را از كار انداخته‌اند و در حقيقت گفته‌اند: ما حق نداريم در فهم آيات قرآنى عقل و شعور خود را به كار بريم، تنها بايد ببينيم روايت از ابن عباس و يا فلان صحابه ديگر چه معنائى نقل كرده و حال آنكه اولا قرآن كريم نه تنها عقل را از اعتبار نينداخته، بلكه معقول هم نيست كه آن ‌را از اعتبار بيندازد، براى اينكه اعتبار قرآن و كلام خدا بودن آن و حتى وجود خدا، به ‌وسيله عقل براى ما ثابت شده، در ثانى قرآن كريم حجيتى براى كلام صحابه و تابعين و امثال ايشان اثبات نكرده، هيچ جا نفرموده يا ايها الناس هر كس صحابى باشد، هر چه به شما گفت بپذيريد، كه سخن او حجت است! چطور ممكن است حجت باشد، با اينكه ميان كلمات اصحاب اختلافهاى فاحش هست؟ مگر آنكه بگوئى قرآن بشر را به سفسطه يعنى قبول تناقض‌گوئيها دعوت كرده، حال آنكه چنين دعوتى نكرده، بلكه دعوت كرده تا در آياتش تدبر كنند، عقل و فهم خود را در فهميدن آن به كار ببندند، با تدبر اختلافى كه ممكن است در آياتش به نظر برسد، برطرف نمايند و ثابت كنند كه در آياتش اختلافى نيست. به علاوه، خداي تعالى قرآن كريم را «هدايت و نور و تبيان كل شىء» معرفى كرده، آن وقت چگونه ممكن است چيزى كه خودش نور است، به ‌وسيله غير خودش، يعنى قتاده و امثال او روشن شود؟ چطور ممكن است چيزي كه هدايت است، خودش محتاج ابن عباس‌ها باشد تا او را هدايت كند؟ چگونه چيزي كه خودش بيان هر چيز است، محتاج سُدى‌ها باشد تا آن را بيان كنند؟!







روش متكلمان در تفسير و فرق بين تفسير و تطبيق



و اما متكلمان كه اقوال مختلفي در مذهب داشتند، همين اختلاف مسلك وادارشان كرد كه در تفسير و فهم معانى آيات قرآنى اسير آراي مذهبى خود باشند و آيات را طورى معنا كنند كه با آن آرا موافق باشد. اگر آيه‌اى مخالف يكى از آن آرا بود، تأويل كنند، آن‌هم طورى كه باز مخالف ساير آراي مذهبي‌شان نباشد. ما فعلا به اين جهت كارى نداريم كه منشأ اتخاذ آراي خاصى در تفسير در برابر آراي ديگران، پيروى از مسلك مخصوصى، آيا اختلاف نظريه‌هاى علمى است، يا منشأش تقليدهاى كوركورانه از ديگران است، يا صرفا تعصب‌هاى قومى است، چون اينجا جاى بررسى آن نيست. تنها چيزي كه بايد در اينجا بگوئيم، اين است كه نام اين قسم بحث تفسيرى را «تطبيق» گذاشتن مناسبتر است، تا تفسير؛ چون وقتى ذهن آدمى مشوب و پابند نظريه‌هاى خاصى باشد، در حقيقت عينك رنگينى در چشم دارد كه قرآن را نيز به همان رنگ مي‌بيند و مي‌خواهد نظريه خود را بر قرآن تحميل نموده، قرآن را با آن تطبيق دهد، پس بايد آن را تطبيق ناميد نه تفسير.



آرى، فرق است بين اينكه يك دانشمند، وقتى پيرامون آيه‌اي از آيات فكر و بحث مي‌كند، با خود بگويد: ببينم قرآن چه مي‌گويد؟ يا آنكه بگويد اين آيه را به چه معنائى حمل كنيم؟ اولى كه مي‌خواهد بفهمد آيه قرآن چه مي‌گويد، بايد تمامى معلومات و نظريه‌هاى علمى خود را موقتاً فراموش كند و به هيچ نظريه علمى تكيه نكند، ولى دومى نظريات خود را در مسئله دخالت داده، بلكه بر اساس آن نظريه‌ها بحث را شروع مي‌كند. معلوم است كه اين نوع بحث، بحث از معناى خود آيه نيست.







روش فلاسفه و متصوفه



و اما فلاسفه نيز به همان دچار شدند كه متكلمان شدند. آنها وقتى به بحث در پيرامون قرآن پرداختند، سر از تطبيق و تأويل آيات مخالف با آراي مسلم‌شان درآوردند. البته منظور ما از فلسفه، فلسفه به معناى اخص آن يعنى فلسفه الهى به تنهايى نيست، بلكه منظور، فلسفه به معناى اعم آن است كه شامل همه علوم رياضيات و طبيعيات و الهيات و حكمت عملى مي‌‌شود. البته خواننده عزيز توجه دارد كه فلسفه به دو مشرب جداى از هم تقسيم مي‌شود، يكى مشرب مشّاء كه بحث و تحقيق را تنها از راه استدلال معتبر مي‌‌داند و ديگرى مشرب اشراق است كه مي‌‌گويد حقايق و معارف را بايد از راه تهذيب نفس و جلا دادن دل به وسيله رياضت، كشف كرد.



مشّائيان وقتى به تحقيق در قرآن پرداختند، هر چه از آيات قرآن درباره حقايق ماوراي طبيعت و نيز درباره خلقت و حدوث آسمانها و زمين و برزخ و معاد بود، همه را تأويل كردند، حتى باب تأويل را آنقدر توسعه دادند كه به تأويل آياتى كه با مسلميات فلسفيان ناسازگار بود، قناعت نكردند و آياتى را هم كه با فرضياتشان ناسازگار بود، تأويل نمودند؛ مثلا در طبيعيات، در باب نظام افلاك، چيز‌هايى براى خود فرض كردند و روى اين اساس فرضى، ديوارها چيدند و بالا بردند كه در اصطلاح علمى اين فرضيه‌ها را «اصول موضوعه» مي‌نامند. آنها افلاك كلى و جزئى فرض ‍ كردند، عناصر را مبدأ پيدايش موجودات دانسته، بين آنها ترتيب قائل شدند، براى افلاك و عناصر، احكامى درست كردند، معذلك با اينكه خودشان تصريح كرده‌اند كه همه اين خشت‌ها روى پايه‌اي فرضى چيده شده، هيچ شاهد و دليل قطعى براى آن نداريم، با اين حال اگر آيه‌اي از قرآن مخالف همين فرضيه‌ها بود، تأويلش كردند!



دسته ديگر فلاسفه كه متصوفه از آنهايند، به خاطر سير در باطن خلقت و اعتنا به آيات انفسى، بى توجهي به عالم ظاهر و آيات آفاقى، به طور كلى باب تنزيل (يعنى ظاهر قرآن) را رها نموده، تنها به تأويل آن پرداختند. اين باعث شد كه مردم در تأويل آيات، جرأت يافته، ديگر مرز و حدى براى آن نشناسند و هر كس هر چه دلش خواست بگويد؛ مطالب شعرى كه جز در عالم خيال موطنى ندارد، بر هم بافته، آيات قرآنى را با آن معنا كنند و خلاصه به هر چيزى بر هر چيزى استدلال كنند! اين جنايت را به آنجا بكشانند كه آيات قرآنى را با حساب جمل و حروف نورانى و ظلمانى تفسير كنند، حروفى را نورانى و حروفى ديگر را ظلمانى نام گذاشته، حروف هر كلمه از آيات را به اين دو قسم حروف تقسيم نموده، آنچه از احكام كه خودشان براى اين دو قسم حروف تراشيده‌اند، بر آن كلمه و آن آيه مترتب سازند!



پر واضح است كه قرآن كريم نازل نشد كه تنها اين صوفيان خيالباف را هدايت كند. مخاطبان در آيات، تنها علماى علم اعداد و حروف نيستند، معارف آن هم بر پايه حساب جمل كه ساخته و پرداخته منجمان است، پى ريزى نشده است و چگونه چنين باشد، حال آنكه نجوم از سوغاتهاى يونان است كه به زبان عربى ترجمه شد. خواهيد گفت روايات بسيارى رسيده كه مثلا فرموده‌اند: «براى قرآن ظاهرى و باطنى است، براى باطن آن باز باطن ديگرى است، تا هفت بطن، يا هفتاد بطن».



بله ما منكر باطن قرآن نيستيم، لكن پيغمبر و ائمه عليهم‌السلام هم به ظاهر قرآن پرداختند، هم به باطن آن، هم به تنزيل آن، هم به تأويلش، نه چون نامبردگان كه به‌كلى ظاهر قرآن را رها كنند. تازه درباره تأويل حرف داريم، منظور از تأويل در لسان پيامبر و ائمه عليهم‌السلام آن تأويلى نيست كه نامبردگان پيش گرفته‌اند؛ چه، تأويل به اصطلاح آقايان عبارت است از معنائى كه مخالف ظاهر كلام باشد، با لغات و واژه‌هاى مستحدثى كه در زبان مسلمانان و بعد از نزول قرآن و انتشار اسلام رايج گشته جور درآيد؛ ولى تأويلى كه منظور قرآن كريم است، اصلا از مقوله معنا و مفهوم نيست.





تفسیرقرآنتفسیر

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
Content ©