آمار کاربران

google plus

آمار

بسم الله الرحمن الرحیم

هر مشکلی یک راه حلی دارد
خلاصه سوابق :
عبدالکریم پیراسته فر با سابقه 20 سال فعالیت در امور مشاوره. فعالیت در مشاوره مدارس شاهد تهران ، شاهد رشت ،شاهد فومن ،دبیرستان شهدا(ویژه فرهنگیان) ناحیه 2 رشت ،مدارس صومعه سرا ورشت و....
مرکز مشاوره هلال احمر رشت .
راهنمای سایت:
اگر می خواهید مشکل خود را با مدیر سایت در میان بگذارید می توانید به صورت عمومی در تالار گفتمان / به صورت خصوصی به وسیله پیغام خصوصی در تنظیمات کاربری ، در میان بگذارید و پاسخ را در کمتر از 1 هفته در همان مکان ببینید.
قابل توجه می باشد که برای استفاده از امکانات باید عضو سایت باشید.
رایگان


برای دیدن مقالات دیگر سایت(زبان بدن/گیاه گوشت خوار/دیوانه ترین دانشمندان/آموزش دم و بازدم/ساعت بیولوژکی/قنوت فارسی نماز/دانای علی رشت+عکس/جدول وزنی BMI)/اخباردانشگاهی وکنکوری و..... به بخش تالار گفتمان(forums)مراجعه کنید.

جدول وزنی BMI

بسمه تعالی

جدول وزنیBMI

BMIارزیابی

یا شاخص توده بدن روش استاندارد طبی برای تشخیص چاقی, لاغری و وزن سلامت و به طور کلی وضعیت فرد از نظر تناسب اندام می باشد.

 از معیار های قد و وزن استفاده می شود. BMIبرای تعیین

وزن(بر حسب کیلوگرم)

-----------------------------=BMI

مجذور قد(برحسب متر)

مثلاً اگر وزنتان 76 کیلوگرم و قدتان 170 سانتی متر محاسبه به صورت زیر خواهد بود.

2/89=1/7x1/7

26=2/89÷76

حالا شما به راحتی نمره تناسب قد و وزن خود را اندازه گیری کنید.

اگر نمره ی شما کمتر از 17 باشد بسیار لاغر هستید،اگر بین نمره 17 تا 20 باشید بازهم لاغرید اما نه زیاد.

20 الی 25=وزن سلامت(وزن ایده آل)

25الی 30=اضافه وزن

30 الی 35=چاقی

35 به بالا=چاقی شدید

بر همین اساس جدولی تنظیم شده است که با به کار بردن قد و وزن خود می توانید وضعیت اندام خود را دریابید.

برای استفاده از این جدول محل تقاطع قد و وزن خود را پیدا کنید.عددی که در این محل قرار دارد همان BMI شماست.

سپس ببینید BMI شما در کدامیک از گروههای ذکر شده قرار دارد و از نظر تناسب اندام در چه وضعیتی قرار دارید.

 

86

83

81

79

77

74

72

70

68

65

63

61

59

56

54

51

50

47

45

قد/وزن

37

36

35

34

33

32

32

30

29

28

27

26

25

24

23

22

21

20

19

150

36

35

34

33

32

31

30

29

28

27

26

25

24

23

22

21

20

19

18

153

34

33

33

32

31

30

29

28

27

26

25

24

23

22

22

21

20

19

18

155

33

32

32

31

30

29

28

27

26

25

24

24

23

22

21

20

19

18

17

158

32

31

31

30

29

28

27

26

25

24

24

23

22

21

20

19

18

18

17

160

31

30

30

29

28

27

26

25

25

24

23

22

21

20

20

19

18

17

16

163

30

29

29

28

27

26

25

25

24

23

22

21

21

20

19

18

17

17

16

165

29

29

28

27

26

25

25

24

23

22

22

21

20

19

18

18

17

16

15

168

28

28

27

26

25

25

24

23

22

22

21

20

19

19

18

17

16

16

15

170

28

27

26

25

25

24

23

22

22

21

20

20

19

18

17

17

16

15

14

173

27

26

25

25

24

23

23

22

21

20

20

19

18

18

17

16

15

15

14

175

26

25

25

24

23

23

22

21

21

20

19

18

18

17

16

16

15

14

14

178

25

25

24

23

23

22

21

21

20

19

19

18

17

17

16

15

14

14

13

180

25

24

23

23

22

21

21

20

19

19

18

17

17

16

15

15

14

13

13

183

24

23

23

22

21

21

20

19

19

18

18

17

16

16

15

14

14

13

12

185

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ پیراسته فر

www.pirastefar.blogfa.com

ایا می توان در نماز های واجب(یومیه) قنوت را به زبان فارس


در قنوت می توان هر دعایی که متناسب با اوضاع و احوالمان است بخوانیم ؟



رساله نوین(امام خمینی) جلد یک



استفتائات مقام معظم رهبری _ایت الله خامنه ای



سؤال :ایا می توان در قنوت نماز به زبان فارسی دعا کرد؟(واجب و مستحبی)



جواب:مانع ندارد.



منبع :روز نامه اعتماد  1385/3/18                         



 



 

آخرين ارسال هاي تالارگفتمان

قسمت دوم-سدعظیمی که توسط موشهاتخریب شد+موجودات "حیوانات کوچک"که عامل مرگ بزرگان بودند

***

 سیل در ایالت بیهار هند –۱۲۷ کشته ۱۰ میلیون بی خانمان

به گزارش ایرنا،بارندگی شدید در مناطق شمال و شرق پاتنا مرکز ایالت بیهار و مناطق هم مرز این ایالت در نپال که از چند روز گذشته آغاز شده همچنان ادامه دارد.
به گفته مقامات محلی،بخش هایی از مناطق ‘پورنیا کاتیهار’،’موتیهاری’ و’مادپورا’ به همراه دهها روستا در محاصره سیل قرار گرفته است.

رادیو سراسری هند در گزارشی اعلام کرد هم اکنون ۴۳ گروه امدادی در حال امداد رسانی به مردم مناطق سیل زده هستند.
براساس این گزارش ،سیل ناشی از باران های چند روز گذشته بخش های وسیعی از مناطق شمالی و شرقی پاتنا مرکز ایالت بیهار را به زیر آب برد و به تاسیسات زیربنایی ،جاده ها و پل ها خسارت سنگینی وارد کرده است .


هم اکنون دوهزار و ۳۰۰ قایق درحال امداد رسانی به سیل زدگان بیهار هستند.
دولت ایالت بیهار در گزارشی با اعلام بی خانمان شدن حدود ۱۰ میلیون نفر براثر سیل اعلام کرد دولت هر خانواده ای که تحت تاثیر سیل قرار گرفته شش هزار و ۲۱۶ دلار کمک می کند.


براساس گزارش های منتشر شده براثر وقوع سیل و رانش زمین از ابتدای سالجاری میلادی تاکنون بیش از ۶۰۰ نفر در سراسر کشور جان خود را از دست داده اند.
باران های موسمی (مانسون)که از ژوئن تا سپتامبر به طور منظم در هند ادامه دارد همه ساله خسارت جانی و مالی زیادی دراین کشور برجای می گذارد./۲۷مرداد۱۳۹۶ایرنا بااصلاحان واضافات

آمارکشته هارااز۱۲۰الی۶۰۰گفته انددرمنابع مختلف

***

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:

عصاى حضرت سلیمان  را موریانه خورد،مرگش آشکارشد،پشه عامل مرگ پادشاه قدرتمندی”نمرود”شد،ملخ وقورباغه،شپش،طوفان (مأمورعذاب)قوم ناسپاس بنی اسرائیل بودند

پرستوها”ابابیل”مأمورکشتن افسران قدرتمندابرهه شدند که مرکبشان  فیل بود

ابرهه  پادشاه مقتدریمن برای بردگی گرفتن مردم یک مانع راحس کرد وآن خانه کعبه بود

اول اول باالگوگرفتن از کعبه ،معبد مجللی ساخت که مردم را بسوی این کعبه بدلی بکشاند،اما مردم نه قبله شان راعوض کردند ونه اعمال حج شان صرف نظر کردند.

ابرهه ازاین وضعیت خشمگین بود،با خود عهد نمود به سوی مکه برود و خانهٔ کعبه را ویران کند،لذا افسران ورزیده لشکر حبشه را آماده باش داد و با چندین فیل،بسوی  مکه حرکت کردند .

اعراب مکه که از ماجرا مطلع شدند درصدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند ،اما در برابر سپاه قدرتمند ابرهه باآن تجهیزات نتوانستند مقاومت کنند،به کوه ها و درّه های اطراف مکه پناه برند . تا جان خود را از خطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند . از آن سو ابرهه حمله به شهر مکه راصادرکرد،بعدازتخریب شهربدون مقاومت به نزدیکی کعبه رسیدند دستور ویران کردن کعبه صادرشد.

اماانگاریک خللی پیش آمده بود،درآن شهرخالی ازسکنه! فیل مخصوص که پیشروبود از حرکت ایستاد و هر چه خواستند او را به پیش برانند نتوانستند . در این خلال مشاهده کردند که دسته های بی شماری از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند از جانب دریا پیش می آیند .

پرندگان که سنگریزه هایی”سجیل” در منقار و چنگال داشتند ، بالای سر سپاهیان ابرهه سنگریزه ها را رها کردند و به هر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد و گوشت بدنش فرو ریخت . یکی از سنگریزه ها به سرِ ابرهه اصابت کرد.وبدینصورت تارومارشدند.*

أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ  أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ  وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ – تَرْمِیهِم بِحِجَارَهٍ مِّن سِجِّیلٍ –فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَّأْکُولٍ 

پشه موجب مرگ نمرودشد

پشه ای که یک امپراطوری را ساقط کرد

درزمان حضرت ابراهیم(ع)، پادشاهی خودخواه به اسم «نمرود» حکومت می‌کرد. او قصر بزرگی برای خودش ساخته بود. وقتی نمرود شنید که حضرت ابراهیم(ع)مردم را به خداپرستی دعوت می‌کند، دستور داد او را دستگیر کنند و پیش او بیاورند. حضرت ابراهیم(ع)، نمرود را هم به خداپرستی دعوت کرد، اما نمرود با غرور و خودخواهی گفت: «من سپاهیان و ثروت زیادی دارم.

با همه می‌جنگم و پیروز می‌شوم. هیچ‌کس حتی خدای تو نمی‌تواند بر من غلبه کند!» حضرت ابراهیم(ع)فرمود: «از خدا بترس و سرکشی نکن.» نمرود گفت: «از هیچ‌کس نمی‌ترسم. من خدای این سرزمینم! اگر قدرت خدای تو بیشتر از قدرت من است، بگو لشکریانش را به جنگ با من بفرستد تا بجنگیم و ببینیم من پیروز می‌شوم یا خدای تو!» حضرت ابراهیم(ع)از ایمان‌آوردن نمرود ناامید شد. به همین دلیل، دست به دعا برداشت و از خدا خواست او را در برابر لشکر نمرود یاری کند. فرشته‌ای از طرف خداوند به حضرت ابراهیم(ع)نوید داد که خدواند لشکری را خواهد فرستاد.

حضرت ابراهیم به نمرود خبر داد تا آماده جنگ باشد. نمرود لشکر زیادی را روانه میدان جنگ کرد. در روز نبرد، حضرت ابراهیم(ع)متوجه شد که تعداد زیادی پشه، بالای میدان جنگ به پرواز درآمده‌اند. فرماندهان و لشکریان نمرود که منتظر بودند، لشکری مثل خودشان در برابرشان ظاهر شود، اصلاً به فکر پشه‌ها نبودند. پشه‌ها کم‌کم آن‌قدر زیاد شدند که آسمان به خاطر زیادی آن‌ها تیره و تار شد. حضرت ابراهیم(ع)از لشکریان نمرود خواست، پیش‌از آن‌که پشه‌ها آسیبی به آنان برسانند، توبه کنند و از میدان جنگ بیرون بروند. اما لشکریان نمرود هم مثل خود او خودخواه و مغرور بودند و به حرف پیامبر خدا گوش نکردندوباتمسخر گفتند: خدا سربازانی بزرگ‌تر و قوی‌تر از پشه‌ها نداشت که آن‌ها را به جنگ ما فرستاده!؟

دراین هنگام، پشه‌ها به سمت سربازان نمرود هجوم آوردند و پیش از آن‌که سربازان بخواهند دست به تیر و کمان و نیزه خودشان ببرند، پشه‌ها مشغول نیش‌زدن سربازان شدند. سربازها از دست پشه‌ها فرار می‌کردند، اما فایده‌ای نداشت؛ خودشان را به سنگ و درخت می‌کوبیدند تا از سوزش نیش پشه ها راحت شوند. اما کاری از دستشان ساخته نبود. لشکر نمرود، کم‌کم پراکنده شدند و پا به فرار گذاشتند.

بسیاری از سربازان، زیر دست و پای یکدیگر می‌افتادند. عده‌ای از آن‌ها خودشان را در آب دریا می‌انداختند تا از شر حمله پشه‌ها در امان باشند. یکی از فرماندهان سپاه نمرود که از حمله پشه‌ها جان سالم به در برده بود، روی اسبش پرید و به طرف قصر نمرود تاخت. وقتی پیش نمرود رسید، خبر شکست‌ خوردن لشکر را به او داد. نمرود عصبانی شد و گفت: «پشه!؟ آخر چطور ممکن است!

یکی از پشه‌ها که به دنبال فرمانده آمده بود، وزوزی کرد و خودش را نشان داد. فرمانده تا خواست بگوید:بله، “پشه‌ای مثل همین پشه” پشه یک راست رفت توی بینی نمرود و از آن‌جا هم وارد مغز او شد. نمرود هر کاری کرد، نتوانست پشه را از توی دماغ خودش در بیاورد و خداوند به وسیله همان پشه کوچک، جان نمرود را گرفت.

به کسی که دچار تکبر و خودخواهی شود، می‌گویند: بلایی به سرت بیاید که به سر نمرود نیامد.

***

هدهدخبری راآوردکه دانشمندان دربارسلیمان ازآن بیخبربودند

 طوفان-ملخ -شپش-قورباعه-خون:مآموران عذاب قوم بنی اسرائیل بودند

فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آیَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْمًا مُّجْرِمِینَ-١٣٣اعراف

سپس ( بلاها را پشت سر هم بر آنها نازل کردیم: ) طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغه ها و خون(دریای نیل) را- که نشانه هایی از هم جدا بودند- بر آنها فرستادیم ( ولی باز بیدار نشدند ، و ) تکبر ورزیدند ، و آدمهای گنهکاری بودند!

بعد از ایمان ساحران به موسى و شکست خوردن فرعون و اصرار بر کفر خود، هامان به فرعون گفت : مردم بطورى که مى بینى یکى پس از دیگرى به موسى ایمان مى آورند، باید فکرى کرد، من فکر مى کنم صلاح در این باشد که ماءمور بگذارى تا هر کس را که به دین موسى در آمده زندانیش کنند.

طوفان-مرحله اول عذاب-پس فرعون هر کس را که به موسى ایمان آورده بود حبس نمود. خداوند هم فرعونیان را به عذاب هاى گوناگونى از قبیل کمبود زراعت و امثال آن مبتلا نمود، و در آخر طوفانى بر آنان مسلط کرد تا تمامى خانه هاى آنان را در هم فرو ریخت، فرعونیان ناگزیر به بیابان گریختند، و خیمه ها به پا کردند، و اما خانه هاى بنى اسرائیل یک قطره از آب سیل به آنها نرسید، و زمین هاى زراعتى آنان نیز آسیبى ندید، بر عکس براى فرعونیان هیچ زمین زراعتى نماند،

مرحله اول توبه-لذا به موسى گفتند: از خدایت بخواه این بارندگى هولناک را از ما قطع کند، که اگر چنین کنى ما به تو ایمان آورده و بنى اسرائیل را از زندانها رها کرده با تو روانه مى سازیم.

مردم همه سر و صدایشان بلند شد، و فرعون شدیدا به جزع و فزع در آمد، و به موسى (ع) گفت : این بار هم از پروردگارت بخواه این بلا را از ما بگرداند، و بطور قطع من نیز دست از بنى اسرائیل بر مى دارم. موسى (ع) دعا کرد و ملخ بعد از آنکه یک هفته یعنى از شنبه تا شنبه دیگر بر ایشان مسلط بود از آنان بر طرف گردید.

این بار هم هامان نگذاشت فرعون به وعده خود وفا کند و بنى اسرائیل را آزاد سازد،

حضرت موسى از خدا خواست و خداوند هم عذاب را از آنان برداشت، و لیکن متاءسفانه به وعده خود وفا ننموده و ایمان نیاوردند. این بار “هامان” به فرعون گفت : اگر بنى اسرائیل را آزاد کنى به دست خود، موسى را بر خود غلبه داده اى، و او بطور مسلم سلطنت تو را از بین خواهد برد، لذا فرعون بنى اسرائیل را رها ننمود و درباره باران هاى خطرناک گفت : بارانى که آمد عذاب نبود، بلکه نعمتى بود براى ما زیرا دشت و صحراى ما را پس از خشکى و مردگى زنده و سر سبز و خرم نمود، و چون چنین کردند

مأموریت ملخ-خداوند هم ملخ را بر زراعتها و درختان ایشان مسلط کرد، بطورى که از زراعت و درختان چیزى باقى نگذاشت بلکه موى سر و ریش آنان و لباس و فرش و زندگى شان را هر چه بود خوردند،ملخ ریز-که خیلى جسورترو خطرناک تر  ملخ هابودند،جای را که می نشستندبه این سادی نمی توانستند،جداکنند بر همه زراعت آنان مسلط نمود،این موجودات هاعلاوه برساقه،ریشه ها را هم خوردند، و  زمین رامی  لیسیدندتااثری ازمحصول نماند.در حالیکه همین ملخ ‌ها به خانه هاى بنى اسرائیل داخل نمى شدند و هیچگونه آزارى نمى رساندند.

مأموریت قمل– -خداوند “قمل”را موجودی بین “شپش”و

این “مأموران الهی”حتى به لباسهای فرعونیان نیزنفوذمی کردند و آنان را گزیدند، و اگر کسى مشغول غذا خوردن بود “قمل” در غذایش شده و ظرف غذایش از آن پر مى شد.

گفته اند که“قمل” شپش اى است که به حبوبات مى افتد،درآسیابهاهم نفوذکرده بودند،حتی آردرا نیزمی حوردند و این بلا شدیدترین بلائى بود که فرعونیان بدان دچار شدند، زیرا نه تنها حبوبات آنان به خطر افتاد بلکه موى بدن و حدقه و پلک چشم و ابروهاى آنان نیز دستخوش این بلا شد. وقتى به بدنهایشان حمله مى کرد هر که می دید خیال مى کرد پوست بدن هاى آنان مبتلا به گرى شده. خلاصه خواب و آرامش از آنان سلب شد، همه به ناله و فریاد در آمدند.

ناچار فرعون موسى را طلبید و گفت : اگر این بار از خدایت بخواهى تا عذاب را از ما بردارد بطور قطع و مسلم دست از بنى اسرائیل بر مى دارم. موسى این بار نیز پذیرفت و دعا کرد، و به دعاى موسی “قمل” که هفت روز تمام یعنى از روز شنبه اى تا شنبه بعد مسلط بر آنان شده بود بر طرف گردید.

و این بار هم عهد خود را شکسته خداوند

مرحله چهارم عذاب- خداوند ضفدع (قورباغه) را بر آنان مسلط کرد.

تمام زندگى آنان مالامال از ضفدع شد، لباس و یا ظرف و یا طعام و یا آبى نماند مگر اینکه پر از ضفدع بود، غذا مى پختند چیزى نمى گذشت که مى دیدند پر از ضفدع شده، مى خواستند با یکدیگر صحبت کنند تا دهن باز مى کردند ضفدع به دهانشان مى افتاد،

تالقمه به دهانشان نزدیک می کردند ضفدع”قورباغه”قبل از لقمه دهانشان را پر می کرد.

این بار به گریه در آمده به شکایت نزد موسى آمدند، و گفتند اینبار توبه کرده و دیگر به کردار زشت خود بر نمى گردیم، از خدا بخواه تا ما را از شر قورباغه ها رهائى دهد، موسى دعا کرد و خداوند ضفدع را پس از آنکه هفت روز یعنى از روز شنبه تا شنبه دیگر بر ایشان مسلط بود از آنان بر داشت.

باز عهد شکنی کردند

خون-مرحله پنجم عذاب -خداوندخون را روانه بسوى ایشان کرد، به این معنا که آب نیل را براى ایشان خون گردانید، بنى اسرائیل آن را آب و قبطى ها آن را خون مى دیدند، حتى قبطى ها به بنى اسرائیل التماس مى کردند که ایشان آب را در دهان خود ریخته و از دهان خود به دهان قبطى ها بریزند، با این حال تا در دهن اسرائیلى ها بود آب بود و به محضى که به دهان قبطى ها منتقل مى شد خون مى گردید. فرعون که دید از عطش هلاک مى شود، ناچار شد برگ درختان را بجود ولى مع الوصف رطوبت برگ درختان هم در دهانش خون مى شد، هفت روز هم به این عذاب دچار بودند، هیچ آب و غذایى نمى خوردند مگر آنکه خون بود. زید بن اسلم گفته است خونى که خداوند مسلط بر فرعونیان کرد عبارت از خون دماغ (رعاف ) بود. بهر حال به نزد موسى آمدند که از خدایت رفع این پریشانى و عذاب را بخواه تا به تو ایمان آورده دست از بنى اسرائیل برداشته و با تو روانه شان کنیم، موسى این بار نیز دعا کرد و عذاب از ایشان برداشته شد مع ذلک دست از بنى اسرائیل بر نداشتند.تفسیرالمیزان بنقل ازدر مجمع البیان

فاصله هرمرحله عذاب را -ازیک ماه تایک سال گفته اند

-آیات۱۳۲الی۱۳۷آل عمران

۱۳۲- و قالوا مهما تاتنا به من آیه لتسحرنا بها فما نحن لک بمؤمنین

 مى گفتند هر معجزه اى براى ما بیاورى و ما را بدان جادو کنى ما به تو ایمان نمى آوریم

 ۱۳۳- فارسلنا علبهم الطوفان و الجراد و القمل و الضفادع و الدم آیات مفصلت فاستکبروا و کانوا قوما مجرمین

پس طوفان و ملخ و شپش و وزغ ها و خون را (خون شدن دریاى نیل ) که معجزه هایى از هم جدا بود به آنها فرستادیم و باز گردنکشى کردند که قوم مجرم بودند

۱۳۴- و لما وقع علیهم الرجز قالوا یا موسى ادع لنا ربک بما عهد عندک لئن کشفت عنا الرجز لنومنن لک و لنرسلن معک بنى اسرائیل

و چون عذاب بر آنها نازل شد گفتند اى موسى پروردگار خویش را به آن پیمان که با تو نهاده براى ما بخوان که اگر این عذاب از ما بردارى قطعا به تو ایمان مى آوریم و پسران اسرائیل را با تو مى فرستیم

۱۳۵- فلما کشفنا عنهم الرجز الى اجل هم بالغوه اذاهم ینکثون

و چون این عذاب ها را براى مدتى که به سر بردند از آنها برداشتیم آن وقت پیمان شکنى کردند 

 ۱۳۶- فانتقمنا منهم فاغرقناهم فى الیم بانهم کذبوا بایاتنا و کانوا عنها غافلین

پس از آنها انتقام گرفتیم و به دریا غرقشان کردیم براى آنکه آیه هاى ما را تکذیب کرده و از آنها غافل مانده بودند 

..و دمرنا ما کان یصنع فرعون و قومه و ما کانوا یعرشون..آنچه را فرعون و قوم وى مى ساختند با بناهایى که بالا مى بردند ویران کردیم (۱۳۷)

نویسنده : admin
بازدید [ 28 ]

سدعظیمی که موش هامأمورتخریبش شدند!

ماجرای سیل اخیر(آخرمرداد۱۳۹۶)بیهارهندکه منجربه کشته شدن۵۰۰نفروآوارگی۱۰میلیون شدرا کارشناسان -کارموش ها می دانند 

همچنین موجودات کوچکی که مأمورعذاب قدرتمندان بودند

 طوفان-ملخ -شپش-قورباعه-خون:مآموران عذاب قوم بنی اسرائیل بودند…پرستو”ابابیل”مأمورکشتن فرماندهان “فیل سوار”ابرهه

که درادامه خواهیدخواند

در روزگاران پیش ؛ قوم « سبأ » در سرزمین یمن زندگی می کردند . آنها شهر و دیار بسیار زیبایی داشتند. سرزمین یمن مانند سایر نقاط عربستان ،فاقد نهر است و در موسم باران ، سیل های فراوان به راه می افتد و پس از خرابی بسیار، در ریگزارها فرو می رود وچون فصل باران تمام می شود مردم دچار بی آبی می گردند.

از اینرو مردم سبأ ، به فکر ساختن سدی  افتادند تا سیلاب های کوهستان را در مخزنهای بزرگ و محکم ذخیره کنند و از آن همه خسارت و ویرانی جلوگیری کنند.

قوم سبأ ، سد بزرگ و تاریخی معروفی به نام سد مأرب یا سد عرم را ساختند. مردم این دیار در کشاورزی؛ مهارت فوق العاده ای داشتند و با ساختن این سد، آبها را ذخیره نموده ، باغها ، بوستانها و زمین های سر سبزی را بوجود آوردند. « سد مأرب ؛ مشتمل بر دقایق فنی مهم و شاهکارهای مهندسی بسیار است. باستان شناسان ؛ دو نقش ، کشف کرده اند که در یکی ، نام یک پدر و پسر از پادشاهان سبأ را ذکر کرده که در قرن هشتم قبل از میلاد می زیسته اند  و بنای سد مأرب به آن دو نسبت داده شده است.» (۱)

برخی از مورخین اسلامی مانند : اصفهانی ، تاریخ انهدام سد را ۴۰۰ سال قبل از اسلام و برخی مانند: یاقوت حموی آن را در حدود قرن ششم میلادی، کمی قبل از ظهور اسلام و از نظر برخی مانند : ابن خلدون در قرن پنجم میلادی ذکر کرده اند.» (۲ )

علت ویرانی سد مأرب

 لقد کان لسبإ فی مسکنهم آیه …  فأعرضوا  فأرسلنا علیهم سیل العرم … (۳ )

قرآن علت ویرانی سد را پس از احداث باغستانها و وفور نعمت و امنیت ، اعراض و رویگردانی از خدا و ناسپاسی در برابر نعمات الهی، اختلاف و تفرقه ؛ ذکر می کند.

خداوند نیز آنان را مورد غضب قرار داد و سیل عرم را به ویرانی سد عظیم مأرب فرستاد و سرانجام آن همه بوستان های پر نعمتشان ؛ به صحرایی سوزان تبدیل گشت. و از آن همه درختان ، جز چند درخت سدر و گز و همچنین شوره زار باقی نماند. (۴ )

این کیفر کفران آنها بود، چرا که خداوند با لطف و مرحمتی که نسبت به بندگانش دارد؛ تا کسی کفران نعمت، نکند. مجازاتش نخواهد کرد!  ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی إلا الکفور ( ۵)

سیل مأرب(عرم) – سیل موش ها

سیل ناشی از شکستن سد مأرب که به سیل عرم ؛ معروف است

 عرم را به معنی موشهایی که سد را سوراخ کرده اند (۶)

 این سد را بلقیس ، ( ملکه سبأ) در میان دو کوه از سنگ و قیر ساخته بود، و در آن شکافهایی تعبیه کرده بود که آب به مقدار احتیاج مردم از آن بیرون می ریخت، از اینرو ، بلاد سبأ از حاصلخیز ترین و باصفاترین بلاد عربستان شد.

موش ها-مأمورتخریب سد

اما چون مردم ناسپاسی کردند و سخنان پیامبران خود را نشنیدند ، خداوند موشهایی را فرستادکه آن سد را سوراخ کردند و در نتیجه ؛ سد در هم ریخت و سیل ، همه باغها و زراعت ها را از بین برد و مردم سبأ در نتیجه خشکی به جاهای دیگر مهاجرت کردند. )

«فأعرضوا،فأرسلنا علیهم سیل العرم …؛قوم سبأ از خدا و نعمات الهی روی گرداندند،ما هم سیلی سخت و ویرانگر بر [سدّ عظیم] فرستادیم…».(۸)

در روزگاران پیش؛قوم «سبأ» در سرزمین یمن زندگی می کردند.آنها شهر و دیار بسیار زیبایی داشتند.

سرزمین یمن مانند سایر نقاط عربستان فاقد نهر است و در موسم باران سیل های فراوان به راه می افتند و پس از خرابی بسیار،در ریگزارها فرو می روند و چون فصل باران تمام می شود مردم دچار خشکی و بی آبی می گردند.

از این رو مردم سبأ به فکر ساختن سدی افتادند تا سیلاب های کوهستان را در مخزن های بزرگ و محکم ذخیره کنند و از آن همه خسارت و ویرانی جلوگیری کنند.

قوم سبأ،سد بزرگ و تاریخی معروف به سدّ مآرّب یا سدّ عرم ر ساختند.مردم این دیار در کشاورزی مهارت فوق العاده ای داشتند و با ساختن این سدّ،آب ها را ذخیره نموده و باغ ها و بوستان ها و زمین های سرسبزی را به وجود آوردند.:سدّ مآرب مشتمل بر دقایق فنی مهم و شاهکارهای مهندسی بسیار است.باستان شناسان دو نقش کشف کرده اند که در یکی،نام یک پدر و پسر از پادشاهان سبأ را ذکر کرده که در قرن هشتم قبل از میلاد می زیسته اند،و بنای سدّ مآرب به آن دو نسبت داده شده است.(۹)

برخی از مورخین اسلامی مانند:اصفهانی؛تاریخ انهدام سدّ را ۴۰۰ سال قبل از اسلام و برخی مانند یاقوت آن را در حدود قرن ششم میلادی،کمی قبل از ظهور اسلام و از نظر برخی مانند:ابن خلدون در قرن پنجم میلادی ذکر کرده اند(۱۰)

پاورقی

۱-باستان شناسی و جغرافیایی تاریخی قصص قرآن ، عبدالکریم بی آزار شیرازی ، ص۳۳۲

۲- الجواهر فی تفسیر القرآن ، سید محمد طنطاوی ، ج۱۶، ص۱۷۶- ۱۷۷

۳- سوره سبأ ، آیات۱۵الی۱۷

۴-سوره  سبأ ، ۱۶

۵-سوره-سبأ ، ۱۷ 

۶-سوره سبأ،۱۶

۷- دائره المعارف فارسی ، غلامحسین مصاحب ، ج۳ – ص ۲۵۷۱- ۲۵۷۲

۸-سوره سبا،آیه ۱۶

(۹)-باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن ـ عبدالکریم بی آزار شیرازیـ ص ۳۳۲٫

(۱۰)-تفسیر الجواهر ـ طنطاوی، ج ۱۶، صص:۱۷۶ ـ ۱۷۷٫

***

کفران نعمت قوم سبأ و سرانجام نکبت بار آن‏ها

قوم سبأ، جمعیتى داراى حکومت عالى و تمدن درخشان در سرزمین حاصلخیز یمن بودند و براى کشاورزى وسیع خود، سدهاى محکم بسیار زیادى ساخته بودند و از انواع نعمت‏ها بهره کافى داشتند، ولى بر اثر غرور و سرکشى از دستورهاى رسولان خدا، به مکافات سختى رسیدند به طورى که سرزمین آباد آن‏ها به بیابان خشک و سوزان، تبدیل شد. سرگذشت این قوم در قرآن در سوره سبأ آیه ۱۵ تا ۱۹ آمده است، اکنون به داستان زیر توجه کنید:

سَدیر مى‏گوید: در محضر امام صادق (ع) بودم، شخصى از امام  پرسید: منظور از آیه (۱۹ سوره سبأ) چیست که خداوند مى‏فرماید:

فَقالُوا رَبَّنا باعِد بَینَ اَسفارِنا وَ ظَلَمُوا اَنفُسَهُم فَجَعلناهُم اَحادِیثَ وَ مَزَّقنا هُم مَمَزِّقٍ…؛

ولى (این قوم مغرور) گفتند: پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان سفر کنند، و به این طریق) آنها به خود ستم کردند، و ما آنان را داستان،براى عبرت دیگران قرار دادیم، و جمعیّتشان را متلاشى ساختیم…

امام  در پاسخ فرمود: منظور از این آیه، مردمى بودند که آبادى‏هاى به هم پیوسته و در تیررس همدیگر داشتند آبادى‏هایى که داراى نهرهاى جارى و اموال بسیار و آشکار بود، ولى در برابر نعمت‏هاى خدا، به جاى شکر، ناسپاسى کردند، و عافیت خدا را نسبت به خود، دگرگون نمودند  اءنّ اللهَ لا یُغِیِّرُ بِقَومٍ حتّى یُغَیِّرُوا ما بِاَنفُسِهِم؛/۱۳ سوره رعد

همانا خداوند سرنوشت هیچ ملتى را تغییر نمى‏دهد، مگر آن که آن‏ها خود را تغییر دهند.

آن گاه خداوند سیل عَرِم را (با شکسته شدن سدهاى آن‏ها) به سوى آن‏ها فرستاد، به طورى که همه آبادى‏هایشان غرق در آب شده و ویران گشت، و اموالشان نابود شد، و باغ‏هاى پردرخت و پرمیوه آن‏ها به دو باغ بى‏ارزش با میوه‏هاى تلخ و درختان بى‏مصرف شوره گز و اندکى درخت سِدر، مبدل گردید

ذلِکَ جَزَینا هُم بِما کَفَروا وَ هَل نُجازِى اِلّا الکَفُورَ؛

این را به خاطر کفرشان، به آن‏ها جزا دادیم، و آیا ما جز کفران‏ کننده را به چنین مجازاتى، کیفر مى‏دهیم؟

تصویر سد عظیم مَأرِب 

قوم سبأ از تمدن عظیمى برخوردار بودند، که پس از حکومت عظیم داوود  و سلیمان علیه‏السلام، عظمت حکومت آن‏ها بر سر زبان‏ها افتاد. آن‏ها براى ذخیره ‏سازى آب و رونق کشاورزى، سد عظیمى به نام سد مأرب (بر وزن مغرب) در بین دو کوه بلق بنا کردند، آب فراوان، باغهاى بسیار وسیع و زیبا، و کشتزارهاى پربرکت ایجاد کردند، از شاخسارهاى درختان آن باغ‏ها آن قدر میوه آشکار شد که مى‏گفتند: هرگاه کسى سبدى روى سر بگذارد و از زیر آن‏ها بگذرد، پشت سر هم میوه در آن سبد مى‏ افتد و در مدت کوتاهى سبد پر از میوه ‏هاى گوناگون مى‏ شود.

آن‏ها داراى قریه‏ هاى به هم پیوسته و بسیار آباد بودندولى وفور نعمت به جاى شکر و سپاس، آن‏ها را سرمست و غافل نموده بود، تا آن جا که شکاف طبقاتى عمیقى بین آن‏ها ایجاد شده بود، زورمندانشان عده‏اى را به استضعاف و استثمار کشیده بودند به طورى که این درخواست جنون‏ آمیز را از خدا نموده و گفتند: فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَیْنَ أَسْفَارِنَا﴿سبإ: ١٩﴾؛ خدایا میان سفرهاى ما دورى بیفکن.

تا بینوایان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان همسفر شوند منظورشان این بود که بین قریه‏ ها، خشکى باشد، و فاصله‏ ها زیاد گردد تا تهیدستان و افراد کم در آمد، و بى مرکب نتوانند مانند آن‏ها سفر کنند،حتی چراگاه هایشان ازفقراجدابود

موش‏هاى صحرایى به دیواره سد خاکى مأرِب رو آوردند، و دیوار سد را از درون سست کردند

از سوى دیگر بر اثر باران‏هاى شدید و سیل‏هاى عظیم، آب زیاد در پشت سد جمع گردید،

ناگهان سد در هم شکست و آن همه آب به جریان افتاد و همه آبادى‏ها و چهارپایان و کشتزارها و قصرها و خانه‏ هایشان غرق در آب شده و ویران و نابود گردید.

از آن همه درختان و کشتزارهایشان، تنها چند درخت تلخ اراک و شوره گز و سِدر به جاى ماندمرغ‏ها و پرندگان خوش آواز از آن جا کوچ کردند و بوم‏ها و زاغ‏ها در خرابه ‏هاى قوم سبأ، لانه گرفتند.

ذلِکَ جزَیناهُم بِما کَفَرُوا وَ هَل نُجازِى الّا الکَفُورَ؛

این هلاکت را به خاطر کفرشان به آن‏ها وارد ساختیم، و آیا جز کفران‏کننده را به چنین مجازاتى کیفر مى‏دهیم؟!

بى اعتنایى به دعوت پیامبران

 قوم سبأ داراى سیزده شهر آباد بودند، و در هر شهرى پیامبرى از جانب خداوند آن‏ها را به سوى خدا دعوت مى ‏نمود، و به آن‏ها مى‏گفت: از نعمت‏هاى خدا بخورید و بهره‏مند شوید، ولى شکر خداى یکتا را به جا آورید، تا خداوند نعمتش را بر شما بیفزاید، آن خدایى که چنین شهر پاک و خوش آب و هوا و به دور از هر گونه حشرات و آلودگى‏ها به شما عطا کرده است.

ولى آن‏ها به نصایح  پیامبران گوش نکردند، و بر غرور و طغیان خود افزودند، در نتیجه خداوند بر آن‏ها غضب کرد، و موش‏هاى صحرایى را به درون دیوار سد آن‏ها فرستاد، و از سوى دیگر سیل عَرِم فرا رسید،

و دو باغ پربرکتشان مبدل به دو باغ ناچیز، با چند میوه تلخ و درختان شوره گز و اندکى درخت سدر گردید.

آلوده کردن نان“ناسپاسی” وقحطی 

در روایتى از امام صادق (ع) نقل شده: من وقتى که غذایى را از ظرفى مى ‏خورم، ته ظرف را با انگشت و زبانم مى‏ لیسم که هیچ باقى نماند، تا آن جا که ترس آن دارم خدمتگذارم مرا حریص و آزمند بخواند، ولى این کار من به خاطر حرص و طمع نیست بلکه (به خاطر ترک اسراف است، توضیح این که:) قومى از اهالى ثرثار (همان قوم سبأ) در میان وفور نعمت زندگى مى‏کردند، آن‏ها از مغز گندم، نان تهیه مى‏کردند (ولى به قدرى اسرافکار و ناسپاس بودند که) با همان نان‏ها محل مدفوع کودکانشان را پاک مى‏نمودند، به گونه‏اى که از انباشتن همین نان‏هاى آلوده کوهى از نان به وجود آمده بود.

همانگونه که قوم بنی اسرائیل که درنعمتهاغوطه وربودند واما این نعمتها دلشان رازده بود وازپیامبرشان تقاضای غذاهای دیگرداشتند

 از “من” و “سلوى” (دو غذاى آسمانى) خسته شدیم و تقاضاى پیاز و سیر و عدس از خدا کردند

مرد صالحى در حال عبور، زنى را دید که با نان محل مدفوع کودکش را پاک مى‏کند، به آن زن گفت: واى بر شما! از خدا بترسید تا مبدأ خدا بر شما غضب کند، و نعمتش را از شما بگیرد.

آن زن در پاسخ به طور مسخره ‏آمیز و مغرورانه گفت: برو بابا! گویا ما را از گرسنگى مى‏ترسانى، تا هنگامى که ثرثار (آب پربرکت این سرزمین) جریان دارد، ما هیچگونه ترسى از گرسنگى نداریم.

طولى نکشید که خداوند بر آن هوسبازان و رفاه‏ طلبان اسرافکار غضب کرد، آب که مایه حیات است از آن‏ها گرفته شد، قحطى زده شدند، کار به جایى رسید که همه اندوخته ‏هاى غذائیشان تمام شد و مجبور شدند که به سوى آن نان‏هاى آلوده انباشته که مانند کوهى شده بود، هجوم ببرند، و سر صف به نوبت بایستند تا از آن نان که جیره بندى شده بود، جیره خود را برگیرند.

رابطه کفران نعمت باقحطی

در مورد رابطه کفران: عمت و قحطى و فلاکت، روایات متعدد وجود دارد.

و در آیه ۱۱۲ و ۱۱۳ سوره نحل مى‏خوانیم:

وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَهً کَانَتْ آمِنَهً مُّطْمَئِنَّهً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ – وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ؛

خداوند براى آنها که کفران نعمت مى‏کنند، مثلى زده است منطقه آبادى را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش به طور فراوان از هر مکانى فرامى ‏رسیده، امّا نعمت خدا را کفران کردند، و خداوند به خاطر اعمالى که انجام مى‏دادند، لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانید – پیامبرى از خود آن‏ها به سراغ‏شان آمد، اما او را تکذیب کردند، و عذاب الهى آنها را فروگرفت در حالى که ظالم بودند.

به گفته بعضى از مفسران، دو آیه فوق در مورد قوم سبأ نازل شده است.

امام صادق (ع) فرمود: پدرم (امام باقر) ناراحت مى‏ شد از این که دستش را که غذایى به آن چسبیده بود، با دستمال پاک کند بلکه به خاطر احترام غذا دست خود را مى‏ مکید، و یا اگر کودکى در کنار او بود، و چیزى از غذا در ظرفى باقى مانده بود، ظرف او را پاک مى‏کرد. و مى‏ فرمود:

گناه مى‏شود چیزى از غذا از سفره بیرون مى ‏ریزد، و من به جستجوى آن مى‏ پردازم، به حدى که خادم منزل مى ‏خندد (که چرا دنبال یک ذره غذا مى‏گردم؟)

سپس افزود:

جمعیتى قبل از شما مى ‏زیستند، خداوند نعمت فراوان به آن‏ها داد، اما طغیان و ناشکرى و اسراف کردند تا آن جا که بعضى از آن‏ها به دیگران گفتند: پاک کردن محل مدفوع با سنگ که خشن است، موجب رنج است، به جاست که با نان محل مدفوع را پاک کنیم که نرم است و همین کار را کردند. خداوند بر آن‏ها غضب کرد، حشراتى کوچک‏تر از ملخ به سراغ آن‏ها فرستاد، آن حشرات آن چنان بر رزق و روزى آن‏ها مسلط شدند که همه را حتى درختان آن‏ها و هر چه را که خوردنى بود خوردند، فشار گرسنگى و کمبود غذا به جایى رسید که آن‏ها به همان نان‏هاى آلوده (که با آن‏ها قبلاً استنجاء کرده بودند) هجوم آوردند، و آن‏ها را خوردند، و این حادثه همان است که در قرآن در دو آیه فوق(نحل ۱۱۲ و ۱۱۳) بیان مى‏کند./قصه ‏هاى قرآن  – محمد محمدى اشتهاردى‏

توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:

عصاى سلیمان (ع) را موریانه اى خورد، و سد عظیم مارب را موش صحرایى سوراخ کرد،

پرستوهامأمورکشتن اصحاب فیل شدند

پشه موجب مرگ نمرودشد

هدهدخبری راآوردکه دانشمندان دربارسلیمان ازآن بیخبربودند

 تا این انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظیم باشد و خیره کننده گاه با یک نسیم در هم مى ریزد و به وسیله یک حشره یا یک حیوان کوچک زیر و رو مى شود

سیل اخیر هند به گردن موشها افتاد

قامات ایالت بیهار هند موش ها را در وقوع سیل در این منطقه مقصردانسته اند. این سیلاب ها به کشته شدن بیش از ۵۰۰ نفر و بی خانمان شدن بیش از ۱۲ میلیون نفر منجر شده است.

راجیو رانجان، وزیر منابع آب این ایالت گفته است موش ها با ایجاد حفره در سد ها موجب رسوخ آب شده اند.او گفته است ذحایر مواد غذایی ساکنان روستاهای واقع در نزدیکی سدها باعث جذب موش ها شده است.

به گفته او سوراخ هایی که توسط موش ها به وجود آمده باعث سست شدن دیواره سدها شده است.مخالفین از این توضیحات وزیر انتقاد کرده و گفته اند دولت برای مقابله با سیل که هر سال اتفاق می افتد، آمادگی کافی ندارد.

کارشناسان می گویند سیل های سال جاری که ناشی از باران های موسمی هستند بدترین سیل طی چندین دهه بوده اند.فعالان مخالف دولت را متهم کرده اند که به هنگام ساختن راه ها و زیرساخت های دیگر بر ضرورت ساخت زهکشی مناسب توجه نکرده است

***

 سیل در ایالت بیهار هند –۱۲۷ کشته ۱۰ میلیون بی خانمان

نویسنده : admin
بازدید [ 32 ]

زندگینامه سردار حاج قاسم سلیمانی+عکسها واسناد،دیدنی-اززندگی خصوصی سردار

حاج قاسم یک برادرشهید(حسین)ویک مفقودالاثر(حسن) ویک رزمنده(احمد) ویک( مدیرکل زندان‌ها) بنام سهراب نیزدارد

رهبر معظم انقلاب:این حاج قاسم هم از آنهایی است که شفاعت می‌کند

نام پدر:حاج محمدسلیمانی

نام مادر:حاجیه فاطمه سلیمانی

متولد۲۰اسفند ۱۳۳۵- روستای قنات ملک، شهرستان رابر، استان کرمان

                                                                                                                   پدروپسر درجبهه

 فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ۴ بهمن ۱۳۸۹ درجهٔ سرلشکری را دریافت کردند.

 اولین سمتش بااولین اعزام به جبهه “فرمانده دسته“بود که بعداً  “فرمانده گروهان” بعددریکی عملیاتها “معاون گردان“بود.وی ودرهمان عملیات بعلت مجروحیت فرمانده،شد “فرمانده گردان” در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله بود. 

حاج قاسم اززبان خودش

من قاسم سلیمانی فرمانده سپاه هفتم صاحب الزمان(عج) کرمان هستم. در سال ۱۳۳۷ در روستای قنات نمک از توابع کرمان به دنیا آمدم. دیپلم هستم و دارای همسر و دو فرزند، یکی پسر و یکی دختر، می‌باشم.

قبل از انقلاب در سازمان آب کرمان به استخدام درآمدم، پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در اول خرداد سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم.

با شروع جنگ و حمله عراق به فرودگاه های کشور، مدتی از هواپیماهای مستقر در فرودگاه کرمان محافظت می کردم. دو یا سه ماه پس از شروع جنگ در قالب اولین نیروهای اعزامی از کرمان که حدود ۳۰۰ نفر بودند عازم جبهه‌های سوسنگرد شدیم و به عنوان فرمانده دسته مشغول به کار شدم.

در روزهای اول ورود به جبهه، دشمن را قادر به انجام هر کاری می دانستم، اما در اولین حمله ای که انجام دادیم موفق شدیم نیروهای دشمن را از کنار جاده سوسنگرد تا حمیدیه به عقب برانیم و تلفاتی نیز بر آنها وارد کنیم که این امر باعث شد تصور غلطی که از دشمن در ذهن داشتم از بین برود. یادم می آید که پس از این حمله، شب‌ها وارد مواضع عراقی‌ها می‌شدیم.

دوستی داشتم به نام «محسن چریک» که بعداً به شهادت رسید. حتی برخی مواقع با موتور سیکلت خود را به خاکریزهای عراقی‌ها می‌رساند.

 فکر می کردید جنگ چند سال طول بکشد؟ انتظار۸سال را داشتید؟

در آن موقع این حرف ها مطرح نبود، اما هیچ کس هم انتظار نداشت جنگ در همان سال به پایان برسد. اگر کسی هم می گفت جنگ ممکن است مثلاً شش سال طول بکشد، باور نمی کردیم. ولی در طول جنگ انتظار هشت سال را برای ادامه جنگ داشتیم.

با یک ماموریت ۱۵ روزه وارد جبهه شدم و دیگر تا آخر جنگ بازنگشتم

کدام یک از عملیات ها را به لحاظ شرکت خودتان بهتر می دانید؟

بهترین عملیاتی که در آن شرکت کردم فتح المبین بود که آن زمان برای اولین بار به ما ماموریت داده شد که تیپ تشکیل بدهیم و من که مجروح هم بودم معاونت فرماندهی محور در جبهه شوش و دشت عباس را به عهده گرفتم. این عملیات از نظر بازدهی برای من بسیار شیرین و خاطره انگیز است، زیرا با اینکه از نظر سلاح بسیار در مضیقه بودیم اما به همت رزمندگان اسلام توانستیم حدود ۳۰۰۰ عراقی را به اسارت درآوریم.

عملیات والفجر هشت نیز گذشته از پیروزی که به دنبال داشت، از لحاظ آماده سازی و سختی هایی که بچه ها متحمل شدند بسیار لذت بخش بود. در این عملیات نقش اساسی به لشگر ثارالله کرمان داده شده بود

با حمله عراق به ایران، سردار سلیمانی چندین گردان از سپاهیان کرمان را آموزش می‌دهد و به جبهه‌های جنوب اعزام می‌کند و کمی بعد، خود در رأس یک گروهان به سوسنگرد اعزام می‌شود تا جلوی پیشروی عراق در جبههٔ مالکیه را بگیرد. سردار سلیمانی در بیشتر عملیات عمدهٔ نظامی دوران جنگ با عراق شرکت کرد.

ویبه محض بازگشت از مهاباد به ریاست پادگان قدس سپاه در کرمان منصوب می‌شود. 

با پایان یافتن جنگ در ۱۳۶۷، لشکر ۴۱ ثارالله به فرماندهی سردار سلیمانی به کرمان بازگشت و درگیر جنگ با اشراری شد که از مرزهای شرقی کشور هدایت می‌شدند.

ودرهمین سال بعلت رشادتها یش به فرماندهی نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد

وی در ۴ بهمن ۱۳۸۹ درجهٔ سرلشکری دریافت کرد

دیدار خانواده‌های شهدای استان کرمان با رهبر معظم انقلاب :حاج قاسم(همچون شهداء)حق شفاعت دارند!

رهبر معظم انقلاب در این دیدار(۱۳۸۴) می‌فرمایند: «اولین کسی که در این مجموعه ما، به حسب قاعده، حق شفاعت دارند، این شهیدها هستند و امثال این شهیدها. دوم؛ پدر و مادر شهدا هستند،

این آقا و این خانم؛ و شماها هستید. اگر نوبت شفاعت به آدم‌ها برسد که در ردیف شما نیستند_ آن وقت به کسان زیادی ممکن است برسد؛ که ممکن است ما جزو آنها باشیم. ممکن است نباشیم. ما سعادتمان به این است و آرزویمان به این است مشمول شفاعت خوبانی از قبیل این شهدا و امثال این‌ها باشیم.»

بعد رهبر انقلاب  با نگاهی به حاج قاسم سلیمانی می‌گویند: «این حاج قاسم هم از آنهایی است که شفاعت می‌کندانشاالله».

منبع:تسنیم، بنقل ازکتاب «کریمانه»

امریکاچگونه ازتأثیرگذاری “سردارسلیمانی”اطلاع پیداکرد؟

در ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۷، استنلی مک ‌کریستال ژنرال آمریکایی مطلع شد محمدعلی جعفری فرمانده سپاه و قاسم سلیمانی از طریق چند خودرو در حال حرکت به مرز ایران و عراق هستند. در عراق آمریکایی‌ها در حال تعقیب آن‌ها بودند. کاروان خودروها وارد ساختمان ناشناخته‌ای در شهر اربیل کردستان عراق شدند که روی آن فقط نوشته بود «کنسولگری»، که نشان می‌داد افراد داخل ساختمان تحت پوشش دیپلماتیک عملیات انجام می‌دهند. نظامیان آمریکایی وارد ساختمان شدند و ۵ ایرانی که همگی پاسپورت دیپلماتیک داشتند را دستگیر کردند، اما اثری از محمدعلی جعفری و قاسم سلیمانی نبود. به گفتهٔ مک‌کریستال، هر پنج نفر از اعضای سپاه قدس بودند.

 روز بعد از این واقعه، ۹ تا ۱۲ شبه نظامی به رهبری گروه شبه نظامی شیعهٔ عصائب اهل الحق طی حمله‌ای به مقر فرماندهی نظامیان آمریکا در کربلا که در بین مراکز فرماندهی پلیس عراق واقع است، سوار بر تعدادیی خودروی نظامی با گذشتن از چندین لایهٔ امنیتی، به ساختمان اصلی فرماندهی که در آن هنگام ۳۰ آمریکایی در آن مستقر بود نفوذ کردند و ۴ نظامی آمریکایی را اسیر گرفتند و از منطقه خارج شدند و به نزدیکی رود فرات رفتند، در نهایت با تعقیب هلیکوپترهای آمریکایی شبه نظامیان فرار کردند و در مجموع پنج نظامی آمریکایی کشته شدند. این عملیات «برجسته‌ترین و پیچیده‌ترین عملیات در طول چهار سال جنگ» در عراق توصیف شده و افسران آمریکایی و مقامات عراق ادعا کرده‌اند ایران در آن نقش داشته و پاسخی به اسارت ۵ ایرانی در اربیل بوده است. این نخستین بار بود که آمریکایی‌ها مستقیماً به قاسم سلیمانی و نقش او در عراق اشاره کردند.

مئیر داگان رئیس سابق موساد می‌گوید «او با هر گوشه از نظام رابطه دارد. او کسی است که من به آن  می‌گویم باهوش از نظر سیاسی

موفق الربیعی ‏‏  وزیر سابق امنیت ملی عراق در مصاحبه‌ای با روزنامه الشرق الاوسط، سلیمانی را «بدون شک قدرت‌مندترین مرد در عراق» خوانده است. به گفتهٔ او سپاه قدس به فرماندهی سلیمانی در تمامی زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی و به ویژه در منطقه سبز بغداد (که سفارت‌خانه‌های غربی و عربی و ادارات و خانه‌های مقامات دولتی و اعضای پارلمان عراق در آن قرار دارد) نفوذ دارد. نیروی قدس به رهبری سلیمانی نقش تأثیرگذاری در روند جنگ عراق داشته است

جان مگوایر یکی ازافسران سابق سیا گفته است نبرد القصیر (۲۰۱۳) ‏ که منجر به بازپس‌گیری شهر استراتژیک القصیر توسط ارتش سوریه و نقطهٔ عطفی در جنگ بود، تحت نظارت و فرماندهی سلیمانی بوده است 

پس از یورش تروریستهای داعش( دولت اسلامی عراق و شام) در ژوئن ۲۰۱۴ (نیمه خرداد ۱۳۹۳) به شمال عراق و تصرف برخی از شهرهای این کشور از جمله سامرا ورمادیه وموصل و تکریت و از هم پاشیدن ارتش عراق و ناتوانی نیروهای مسلح این کشور در نبرد با داعش و پس از جدی شدن خطر تصرف بغداد  توسط این گروه تروریستی، روزنامه ساندی تایمز انگلیس، وال‌استریت ژورنال و نیویورک تایمز مدعی شدند ایران فرماندهی ارتش از هم فروپاشیده عراق را برعهده گرفته تا با نیروهای گروه تروریستی داعش مقابله کند. 

پس از وقوع یک انفجار مهیب در دمشق که به کشته و زخمی شدن چندین مقام سوری انجامید رسانه‌های جهان گزارش دادند که قاسم سلیمانی نیز در میان کشته‌شدگان قرار دارد و شایعه دخالت ایران در سوریه و کمک به بشار اسد برای سرکوب مخالفان قوت گرفت. چند روز پس از این ادعا قاسم سلیمانی در دیدار مسئولان نظام ایران با رهبر ایران در تهران حضور یافت     

تحریم سردارسلیمانی  ازطرف امریکا

مقامات وزارت امورخارجه ایالات متحده آمریکا وی را متهم به همکاری با نیروهای امنیتی سوریه در جریان اعتراضات در این کشور و سرکوب مخالفان بشار اسد کرده‌است. در پی این اتهام وزارت خزانه‌داری ایالات متحده آمریکا وی را تحریم کرده‌است.

 طرح ترورسردارسلیمانی ازطرف پنتاگون

پس از تکرار بسیار نام قاسم سلیمانی در رسانه‌های جهان، خبرگزاری فرانسه خبری را منتشر ساخت که از احتمال ترور وی توسط دولت آمریکا پرده بر می‌داشت. بر اساس این خبر جک کین فرمانده سابق نیروی زمینی ارتش آمریکا که در نشست استماع کنگره آمریکا حضور داشت با اشاره به طرح ترور مقامات ایرانی به ویژه مقامات ارشد سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران، گفت: چرا آن‌ها را به قتل نرسانیم؟ آنها قریب به هزار آمریکایی را کشته‌اند، چرا ما آنها را ترور نکنیم؟ نمی‌گویم که اقدام نظامی انجام دهیم، من پیشنهادد  می‌دهم عملیات محرمانه انجام دهیم. باید فشارهای شدیدی روی آن‌ها اعمال کنیم.

 

 رویل مارک گریچ از کارشناسان مؤسسه به دفاع از دموکراسی اظهار داشت: آنان به اندازه ما دارای منطق نیستند، فکر نمی‌کنم بتوانید بدون به قتل رساندن یکی از آن‌ها، مرعوب‌شان کنید. قاسم سلیمانی خیلی زیادد سفر می‌کند، بروید او را دستگیر کنید یا به قتل برسانید

مادرسرداردرشهریور۱۳۹۲فوت کردند

وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در سفر به شهرستان “رابر” و در بدو ورود با حضور در روستای قنات ملک رابر-با

پدر سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی دیدار و چشمش رامعاینه  کرد.مرداد۲۹-  ۱۳۹۵

پدرسردارسلیمانی-ئزیربهداشت دکترهاشمی     

نویسنده : admin
بازدید [ 31 ]

قسمت دوم داستان "پررمزوراز"حضرت یوسف

دعای یوسف برای برای رئیس کاروان 

ابو حمزه ثمالى گفته : چون رئیس کاروان یوسف را خرید در تمام سفرهایش انواع خیر و خوبى به او مى رسید و چون او را در مصر فروخت آن خیر و برکت از او زایل و مفقود شد، او دانست از برکات یوسف بوده ، پس نزد یوسف آمد و گفت : من اءنت تو کیستى ؟یوسف  گفت : من فرزند یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم هستم . رئیس کاروان او را در بر گرفت و بسیار گریه کرد.گفته اند: رئیس کاروان مردى عاقر یعنى فرزند دار نمى شده از یوسف درخواست و التماس نمود که دعا کند تا حق تعالى او را فرزندى دهد. یوسف  دعا کرد حق تعالى دوازده پسر به او داد که هر شکمى که همسرش حامله مى شده دو قلو بوده اند. (۳۵) زیارت قبرمادر درسرراه اسارتهنگامیکه  اهل کاروان حرکت کردند سحرى بود که به قبرستان آل اسحاق رسیدند یوسف  نگاهش به قبر مادر افتاد بى اختیار خود را از بالاى شتر روى قبر مادر افکند و از مهر و محبت مادر یاد کرد و قطرات اشک چون باران بر صورت جارى نمود و صدا زد اى مادر مهربان ارفعى الى ابنک و نگاه به حال فرزند دلبند خود کن اءنا ابنک المغلول من پسر تو هستم که غل به گردنش نهاده اند و اسیر و لباس کهنه پوشانیده اند و دست و پایم به زنجیر بسته اند و به تهمت بندگى مرا فروخته اند، دل پدر پیر مرا به آتش هجران سوخته اند.از قبر راحیل که مادر یوسف است صدائى بر آمد که یا ولداه و قره عیناه اى پسرم و اى نور دیده من اکثرت همى غم و اندوه مرا زیاد کردى ، غم مرا بسیار نمودى فاصبر صبر کن ان الله مع الصابرین خدا با صابران است ، چون روز شد و هوا روشن شد غلامى که موکل یوسف بود نگاه کرد دید یوسف روى شتر نیست دوید ببیند یوسف کجاست نگاه کرد دید بر سر قبرى نشسته و گریه و زارى مى کند، آن غلام بى رحم جفا کار از روى غضب سیلى محکمى به صورت یوسف زد که رخسار نازکش از زخم آن سیلى بشکافت و روى مبارکش خراشیده و خون آلود شد و به یوسف گفت : اى غلام خواجگانت راست مى گفتند که تو گریز پائى .یوسف هیچ نگفت ، اما چنان بدرد نالید که غلغله در صوامع ملکوت و ولوله در جوامع جبروت افتاد در همان وقت تندبادى بر آمد و گرد و غبارى بر خواست و صاعقه در هوا پیدا شد و خروش رعد و سوز برق ظاهر گشت ، کاروانیان گفتند: ما از خود در این چند روز گناه تازه اى نمى بینیم که موجب این عقوبت باشد.آن غلام سنگدل گفت : این بخاطر عمل زشت من است چون الان سیلى به روى این غلام زدم که دلش شکست و اشکش جارى شد.مالک رئیس کاروان گفت اى غلام سبب این ادب کردن چه بود غلام گفت : او خود را از شتر انداخت و داعیه گریختن داشت .مالک گفت : اى بى عقل چگونه کسى با غل و زنجیر مى تواند فرار کند، پس ‍ نزد یوسف آمد و گفت اى جوان قصد فرار دارى .یوسف گفت : اى مالک من پاى گریز ندارم اما به خاک مادرم رسیدم صبر و تحمل از من گرفته شد و رشته طاقتم بریده گشت مادرم هرگز اندیشه نکرده بود که من با غل و زنجیر بر سر خاکش خواهم رسید یا داغ بندگى بر رخ جگر گوشه او خواهند کشید چون قبر او را دیدم بى اختیار خود را از بالاى مرکب انداختم و غم دل با او مى گفتم و داستان غصه خود را بر او مى خواندم که این غلام سیلى به صورتم زد و من نفرین نکردم همین بود که آهى از دل پر درد بر آوردم .کاروانیان به گریه در آمدند و آغاز تضرع و زارى کردند.مالک دستور داد تا غل از گردن و بند از دست و پاى یوسف برداشتند و لباسهاى نیکو به او پوشانیدند و با او مهربانى کردند.(۳۶)

ازقعرچاه تا قصرشاه

 چون کاروانى که یوسف در آن بود به مصر آمد نگهبانان عزیز مصر سر راه کاروان آمدند و یوسف را دیدند از نور جمال یوسف آشفته و حیران باز گشتند و به عزیز مصر گفتند و چون عزیز مصر اوصاف یوسف را از سربازان شنید براى مالکرئیس کاروان پیغام داد که غلام یوسف را بیاورد، مالک یوسف را به حمام برد و او را شستشو داد و جامه هاى قیمتى به او پوشاند و به آراستگى تمام او را به بازار آورد و به جلوه آن جمال شیرین شور از مصریان بر آمد و خریداران به میدان مزایده آمدند، هر کس در قیمت و بهاء او چیزى اضافه مى کرد تا آنجا رسید که هم وزن او زر و نقره و مشک و دیبا بدهند.عزیز مصر پیش قدم شد و او را به آن مبلغ خرید و به خانه برد و به همسرش ‍ زلیخا گفت او را گرامى دار شاید به ما سود رساند و یا او را بجاى فرزند گیریم .قرآن مى فرماید: و آنکس که او را از سرزمین مصر خرید به همسرش گفت : مقام وى را گرامى دار، شاید براى ما مفید باشد و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم . سوره یوسف آیه ۲۱٫ و قال الذى اشتره من مصر لامراءته اءکرمى مثوه عسى اءن ینفعنا او نتخذه ولدا . (۳۷) پیرزن خریداریوسف وقتى که حضرت یوسف صدیق را به مصر بردند تا در معرض فروش بگذارند، پول هاى زیادى براى خریدارى یوسف  حاضر کردند، ناگاه پیر زنى کلاف ریسمانى براى خرید حضرت یوسف  آورد.شخصى به آن پیر زن گفت : اى نادان با این همه مالى که اشراف براى خرید او حاضر کردند، تو را چه مى شود که به این کلاف ریسمان طمع دارى ، یوسف را خریدارى کن !پیره زن گفت : مى دانم به این مقدار ناقابل یوسف را به من نمى دهند، لکن مقصودم این است که وقتى خریداران یوسف تعدادشان را شماره کردند من هم داخل آنها محسوب شوم . (۳۸)  ماجرای یوسف وزلیخا چون یوسف به خانه عزیز مصر آمد متاع صبر و سکون زلیخا به یغما رفت و چون هر روز جمال یوسف بیشتر مى شد عشق زلیخا مضاعف مى گشت تا آنکه شعله عشق به غایت رسید قضیه حال دلش را به یوسف در میان گذاشت .قرآن مى فرماید: و راودته التى هو فى بیتها عن نفسه و آن زن که یوسف در خانه او بود از او تمناى کامجوئى کرد. (۳۹)

حضرت یوسف  هنگامى که به خانه عزیز مصر قدم نهاد، پس از سه سال به سن بلوغ رسید(۱۲ساله)، زلیخا که محو زیبائى و قیافه جذاب و قد و قامت یوسف شده بود مدت هفت سال او را خدمت کرد و از خدا خواست که یوسف نگاهى به او کند.ولى آن نوجوان آراسته و وارسته از آلودگى ها از ترس خدا در این مدت هفت سال سر به پائین بود و حتى یک بار نیز به زلیخا نگاه نکرد.زلیخا گفت : اى یوسف ! سرت را بلند کرده و نگاهى به من کن .یوسف گفت : مى ترسم هیولاى کورى و نابینائى بر دیدگانم سایه افکند.زلیخا گفت : چه چشمهاى زیبائى دارى ؟!یوسف گفت: همین دیدگان من در خانه قبر، نخستین عضوى هستند که متلاشى شده و روى صورتم مى ریزند.زلیخا گفت : چقدر بوى خوشى دارى ؟!یوسف فرمود: اگر سه روز بعد از مرگ من ، بوى مرا استشمام نمائى از من فرار مى کنى .زلیخا گفت : چرا نزدیک من نمى آیى ؟!یوسف فرمود: چون مى خواهم به قرب خدا نائل شوم .زلیخا گفت : گام بر روى فرش هاى پر بهاء و حریر من بگذار و بخواسته من اعتنا کن !یوسف فرمود: مى ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.زلیخا دید با تقاضا و خواهش و انواع نقشه هاى فریب دهنده نمى تواند یوسف را تسلیم هواهاى خود گرداند، خواست او را تهدید کند و بترساند بلکه به هدف خویش برسد، به یوسف گفت : اسلمک الى المعذبین . تو را به شکنجه دهندگان مى سپارم .یوسف فرمود: اذا یکفینى ربى .در این صورت خداى من مرا کافى است . (۴۰)

زلیخا قبلاً”یوسف” خواب دیده بود 

 شبى زلیخا در خواب صورت و چهره یوسف را به او نشان دادند و گفتند او شوهر تو است .پرسید: این جوان که مرا نامزد او کردید کیست ؟گفتند: این عزیز مصر است .چون عزیز مصر او را خواستگارى کرد و زلیخا را به مصر بردند، چون وارد مصر شد و عزیز را دید، آهى کشید.دایه اش پرسید: سبب آهى که کشیدى چه بود.گفت : جوانى در خواب به من نشان دادند و گفتند این عزیز مصر است و شوهر تو است و این عزیز، غیر از آن عزیزى است که در عالم رؤ یا دیدم .در این خیال بود تا وقتى که شوهرش عزیز مصر یوسف را خرید و به خانه آورد، چشم زلیخا که به جمال یوسف افتاد رنگ از رویش پرید و به دایه اش ‍ گفت : اینست آن صورتى که در خواب به من نشان دادند و مرا نامزد او کردند.

این ماجرا چندین سال طول کشید که یوسف عزیز مصر شد و زلیخا پیر و کور و فقیر شد.حق تعالى زلیخا را جوان کرد و یوسف به امر خدا او را تزویج نمود. (۴۱) نوشته اند: ماءمون الرشید خلیفه عباسى از امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام مى پرسد آیا شما نمى گوئید پیامبران معصومند؟حضرت فرمودند: آرى .ماءمون گفت : پس این آیه قرآن تفسیرش چیست ؟ و لقد همت به و هم بها لو لا اءن راءى برهان ربه .آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگار را نمى دید، قصد وى را مى نمود.امام  فرمود:لقد همت به و لو لا اءن راءى برهان ربه لهم بها کما همت به ، لکنه کان معصوما و المعصوم لا یهم بذنب و لایاتیه … فقال الماءمون لله درک یا اباالحسن !حضرت فرمودند: همسر عزیز مصر به کامجوئى از یوسف گرفت ، و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را نمى دید، همچون همسر عزیز مصر تصمیم مى گرفت .ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى کند و به سراغ گناه هم نمى رود.ماءمون از این پاسخ لذت برد و گفت : آفرین بر تو اى ابوالحسن . (۴۲) در کاخ زلیخا بتى بود، که معبود همسر عزیز محسوب مى شد، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد، گوئى احساس کرد با چشمانش خیره خیره به او نگاه مى کند و حرکات خیانت آمیزش را با خشم مى نگرد، برخواست و لباسى به روى بت افکند، مشاهده این منظره طوفانى در دل یوسف پدید آورد، تکانى خورد و گفت : تو که از یک بت بى عقل و شعور و فاقد حس و تشخیص ، شرم دارى ، چگونه ممکن است من از پروردگارم که همه چیز را مى داند و از همه خفا و خلوت گاه ها با خبر است ، شرم و حیا نکنم ؟ (۴۳)

حضرت یوسف  از میدان این مبارزه به سه دلیل رو سفید در آمد

:۱- نخست اینکه خود را به خدا سپرد و پناه به لطف او برد قال معاذالله پناه مى برم به خدا.۲- دیگر اینکه توجه به نمک شناسى نسبت به عزیز مصر که در خانه او زندگى مى کرد و یا توجه به نعمتهاى بى پایان خداوند که او را از قعر چاه وحشتناک به محیطى اءمن و آرامى رسانید، وى را بر آن داشت که به گذشته و آینده خویش بیشتر بیندیشد و تسلیم طوفانهاى زودگذر نشود.۳- سوم اینکه خودسازى یوسف و بندگى تواءم با اخلاص او که از جمله انه من عبادنا المخلصین استفاده مى شود به او قوه و قدرت بخشید که در این میدان بزرگ در برابر وسوسه هاى مضاعفى که از درون و برون به او حمله ور بود زانو نزند.

امیر المؤ منین على علیه السلام در دعاى صباح چه زیبا مى فرماید:اگر به هنگام مبارزه با نفس و شیطان از یارى تو محروم بمانم این محرومیت مرا به رنج و حرمان مى سپارد و امیدى به نجات من نیست .و در حدیثى مى خوانیم که پیامبر (ص) گروهى از مسلمانان را به سوى جهاد فرستاد هنگامى که با بدنهاى خسته و مجروح باز گشتند فرمود: آفرین بر گروهى که جهاد اصغر را انجام دادند، ولى وظیفه جهاد اکبر بر آنها باقى مانده ، عرض کردند:اى رسول خدا، جهاد اکبر چیست ؟حضرت فرمودند: جهاد با نفس . (۴۴)

 زلیخا وقتی نتوانست”کام”بگیردتهمت زد ..ویژگی زنان

چون حضرت یوسف با آن همه اصرار و تحریک زلیخا مواجه شد تا شاید به وصال یوسف نائل گردد، یوسف پا به فرار نهاد و خویشتن را از آن خواسته نامشروع زلیخا نجات دهد. زلیخا نیز به دنبال آن بزرگ مرد شتافت تا او را بگیرد، هنگامى که نزدیک در رسیدند، زلیخا که عقب سر یوسف بود و نتوانست او را باز گرداند به ناچار دست برد و پیراهن یوسف را از عقب پاره کرد، هنگامى که زلیخا پیراهن یوسف را از عقب پاره نمود و هر دو از در خارج شدند، شوهر زلیخا را نزد در یافتند والفیا سیدها لدى الباب که سید به لغت قبطى به معنى شوهر است .هنگامى که زلیخا دید رازش فاش شد و شوهرش با آن شرم آور مصادف شد از موقعیت سوء استفاده کرده ، یوسف را متهم نمود و به شوهر خود گفت : این یوسف است که مى خواسته به ناموس شخصیتى مثل تو خیانت کند! و کیفر هر کسى که بخواهد به ناموس شخصى تو خیانت نماید، این است که حتما باید زندانى شود و یا اینکه طعم عذاب دردناک را بچشد قالت ما جزاء من اراد باهلک سوء الا اءن یسبحن او عذاب الیم آرى این تهمتى که زلیخا به یوسف زد گناه دیگرى بود که مرتکب شد، غافل از اینکه بعدا به این تهمت خود اقرار مى کند و یوسف را به زبان خویشتن تبرئه مى نماید چنانکه در آیه ۵۱ همین سوره از زبان زلیخا مى گوید: اکنون که حق پدیدار گشت من بودم که از یوسف طلب وصال نمودم . (۴۵)

زلیخا یوسف را متهم به خیانت کرد با اینکه حضرت یوسف  اولا بى گناه بود و ثانیا مى توانست قبل از زلیخا از خود دفاع نماید معذلک براى اینکه پرده درى نکرده باشد و زلیخا را رسوا نکند قبل از زلیخا چیزى نفرمود، ولى اکنون که مى بیند: سکوت موجب تضییع حق او مى شود از واجبات شرعى و عقلى و ترک آن از گناهان بزرگ به شمار مى رود، لذا از خود دفاع کرد و فرمود: او یعنى زلیخا مى خواست مرا اغفال کند و خود را به وصال من برساند.از آن طرف چون عزیز مصر منظره مشکوک او با ادعا و تهمت زلیخا مواجه شد در صدد این بر آمد تا صدق کذب طرفین ثابت شود،

بچه شیر خوارى از بستگان همسر عزیز مصر در آن نزدیکى بود، یوسف از عزیز مصر خواست که داورى را از این کودک بطلبد، عزیز مصر نخست در تعجب فرو رفت که مگر چنین چیزى ممکن است ؟! اما هنگامى که کودک شیر خوار همچون حضرت مسیح  در گهواره به سخن در آمد و این معیار و مقیاس ‍ را براى شناختن گنهکار از بى گناه بدست داد متوجه شد که یوسف غلام نیست بلکه پیامبرى است یا پیامبر گونه است . 
چهارنفری که درگهواره”کودکی” سخن گفته اند 
پیامبر (ص)فرمودند: چهار نفر بودند که در حال کودکى سخن گفتند:۱- پسر آرایشگر دختر فرعون .۲- بچه اى که به پاکى یوسف شهادت داد.۳- بچه اى که به پاکى جریح عابد شهادت داد.۴- عیسى ابن مسیح (۴۶)

شهادت بچه شیرخوار مضمون گواهى آن شاهد شیرخوار و بهترین راه براى تشخیص کذب طرفین این بود که گفت اگر پیراهن یوسف از طرف جلو پاره شده باشد زلیخا راست مى گوید و یوسف از دروغگویان است و ان کان قمیضه قد من قبل * فصدقت و هو من الکاذبین (۴۷). چرا که این منظره بیانگر این است که یوسف قصد تجاوز داشته و زلیخا از خود دفاع نموده و پیراهن یوسف را از طرف جلو پاره کرده است ، ولى اگر پیراهن یوسف از سمت عقب سر پاره شده باشد نشانگر اینست که زلیخا دروغ مى گوید، و یوسف از راستگویان خواهد بود، چرا که این منظره بیانگر این معنا است که یوسف قصد فرار و نجات داشته ولى زلیخا در نظر داشته او را به وسیله گرفتن لباسش به دام انداخته و کام دل از وى بگیرد.و ان کان قمصیه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین .عزیز مصر که خواهان حق و واقعیت بود این گونه گواهى را از هر نظر بى غرض و متین تشخیص داد و متوجه پیراهن مبارک یوسف  شد، تا بنگرد: پیراهن یوسف از عقب سر، یا از طرف جلو پاره شده است ، هنگامى که دید پیراهن یوسف از پشت سر پاره شده و یقین پیدا کرد که زلیخا خطا کار است ، متوجه زلیخا شد و به او گفت : این صحنه سازى ها از مکر و حیله شما زنان مى باشد زیرا مکر و حیله شما زنان از نظر صحنه سازى و فریبندگى فوق العاده بزرگ است .هنگامى که عزیز مصر، همسر خود را محکوم کرد و او را خطا کار شناخت متوجه یوسف شد و با زبان خواهش و تمنا به آن بزرگوار گفت : از این خطا کارى زلیخا در گذر و این عمل زشت وى را پخش مکن ! بعد متوجه زلیخا شد و گفت : و استغفرى لذنبک انک کنت من الخاطئین براى این گناه و خطاى خود استغفار کن چون به طور مسلم تو از خطاکارانى . (۴۸)

درس بزرگ دیگرى که این بخش از داستان یوسف به ما مى دهد همان حمایت وسیع پروردگار است که در بحرانى ترین حالات بیارى انسان مى شتابد.قرآن کریم مى فرماید: و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب .هر کسى تقوا پیشه کند خداوند راه گشایشى براى او قرار مى دهد و از آنجا که گمان نمى کرد به او روزى مى دهد.یعنى از طرفى که هیچ باور نمى کرد: روزنه امید براى او پیدا مى شود و شکاف پیراهن سند پاکى و برائت او گردد،

همان پیراهن حادثه سازى که :۱- یک روز برادران یوسف را در پیشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مى کند.۲- روز دیگر همسر هوسران عزیز مصر را به خاطر پاره بودن .۳- و روز دیگر، نور آفرین دیده هاى بى فروغ یعقوب است ، و بوى آشناى آن همراه نسیم صبح گاهى از مصر به کنعان سفر مى کند و پیر کنعانى را بشارت به قدوم هیئت بشیر مى دهد، به هر حال ، خدا الطاف خفیه اى دارد که هیچ کس از عمق آن ها آگاه نیست و به هنگامى که نسیم این لطف مى وزد، صحنه ها چنان دگرگون مى شود که براى هیچ کس حتى هوشمندترین افراد قابل پیش بینى نیست پیراهن با تمام کوچکیش که چیز مهمى نیست گاهى مى شود: چند تار عنکبوت ، مسیر زندگى و ملتى را براى همیشه عوض مى کند، آنچنانکه در داستان غار ثور و هجرت پیامبر (ص) واقع شد

  ۱- یعنى چه بسا لطف پوشیده اى “الطاف خفیه”که براى خدا است ولى پنهان بودن آن از درک شخص زیرک مخفى مى باشد. ۲- اگر روزى راه چاره ها بر تو بسته گردید به خداى واحد فرد بزرگ اعتماد کن .۳- به پیامبر توسل جوى که هر کار بزرگى سهل شود، هنگامى که به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم توسل شود.۴- به هنگامى که امر بزرگى پیش آید بى صبرى مکن ! زیرا چه بسا لطف خفى که براى خدا است . (۴۹)

با اینکه عزیز مصر چنانکه در آیه ۲۹ گفته شد سرپوش روى خطاى همسرش زلیخا نهاد تا حیثیت و شخصیت سیاسى و مقام عزیز مصر بودنش لکه دار نشود مع ذلک کوس خطاى زلیخا به وسیله بعضى از زنان درباریان که عزیز مصر هم از زمره آنان به شمار مى رفت ، زشت و ناپسند بود.زنان شهر گفتند: زلیخا دل باخته غلام زر خرید خود گردید و اسیر عشق و محبت او شده است ، و او را براى کامجوئى دعوت مى کند، ما زلیخا را به این علت زنى گمراه مى بینیم قد شغفها حبا انا لنراها فى ضلال مبین .

پنج نفر زن بودند که با زلیخا در تماس بودند

پنج نفر زن بودند که با زلیخا در تماس بودند و على رغم تصمیم عزیز مصر به پرده درى پرداختند و راز همسر او را فاش ساختند آن زنان عبارت بودند از:۱- همسر ساقى عزیز مصر۲- زوجه خباز و نانواى او۳- همسر نگهبان مال هاى سوارى او۴- همسر زندانبان او۵- زوجه دربان اوزلیخا آن زنان را محرم راز خود مى دانسته ولى از آنجا که مى بایستى کار زشت درز پیدا کند همان زنان عامل انتشار خطاى زلیخا گردیدند. (۵۰)

نقشه زلیخابرای زنان شهر

برپایی جشن برای رهایی ازشماتت هنگامى که زلیخا شنید زنان مصر پشت سر او حرف مى زنند و غیبت مى کنند به سراغ آنان فرستاد و آنها را دعوت کرد و براى آنان تکیه گاهى مهیا کرد و براى پوست کندن و خوردن میوه به هر یک از آنان چاقوئى داد و در همان هنگام به یوسف گفت : خارج شو و در مجلس زنان بیا و قالت اخرج علیهن هنگامى که حضرت یوسف در آن مجلس وارد شد و چشم زنان به جمال و کمال یوسف افتاد آن بزرگوار را از هر نظر و هر جهت ، فوق العاده بزرگ و با شخصیت دیدند فلما راءینه اکبرنه شخصیت و برجستگى و شایستگى و جمال و کمال یوسف به قدرى آن زنان را تحت تاءثیر قرار داد که از خود بى خود شدند، و دست هاى خویشتن را بوسیله آن چاقوهائى که براى خوردن میوه در دست داشتند قطع کردند؟ و قطعن ایدیهن.آن زنان به نحوى دلباخته مقام و شخصیت و جمال و کمال یوسف شدند که بشر بودن آن حضرت را انکار کردند و گفتند: این بشر نیست ، بلکه فرشته اى است بزرگوار و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم (۵۱).

 زلیخا آن دعوت را بدین منظور از آنان به عمل آورد تا ایشان را نیز همدرد خود نماید و آنان را درباره غیبت و ملامتى که از او کرده بودند محکوم کند که در آیه ۳۳ کاملا معلوم مى شود که آن زنان هم بدرد زلیخا مبتلا و محکوم شدند.در روایت آمده که زلیخا به هر یکى یک ترنجى و کاردى داد و گفت چون یوسف آمد شما هر یک قسمتى از ترنج را ببرید و به او بدهید، چون یوسف به مجلس زنان وارد شد همه آنها محو جمال او شدند و مدهوش شدند و دستهاى خود را به جاى ترنج بریدند.

تعدادمیهمانان زلیخا

 زنان ۴۰ نفر بودند که ۹ زن مردند و بعضى از ایشان دست خود را جدا کردند و چون به خود آمدند دست هاى خود را بریده دیدند. و الله اعلم للّه (۵۲) منظور زلیخا از این دعوت این بود که به زنان ثابت کند:

اگر شما یک نگاه به معشوق و محبوب من بیندازید همه به درد من مبتلا خواهید شد تا چه رسد به من که شبانه روز با او سر کار دارم ، اکنون که دید آن زنان همه از خود بى خود و به یکباره محو جمال و جلال یوسف شدند از آن موقعیت نتیجه گرفت و استفاده کرد و گفت :

این همان جوانى است که شما مرا به علت عشقى که به او ورزیدم ملامت کردید اکنون که شما هم براى معشوق من دل از دست داده اید و طبعا نباید مرا نظیر گذشته ها سرزنش نمائید مى گویم : من بودم که گوى سبقت را از همگان ربودم و خواستم یوسف را اغفال کنم و کام دل از او بگیرم ولى متاءسفانه او دست از عصمت و پاکدامنى بر نداشت و مراد مرا حاصل نکرد و لقد راودته عن نفسه فاستعصم (۵۳) یقینا اگر آنچه را که من به غلام کنعانى امر مى کنم و مى گویم : مرا به وصال خود برساند انجام ندهد به دو نوع مجازات مبتلا خواهد شد:۱- اینکه حتما باید زندانى شود.۲- اینکه قطعا باید از نظر جاه و مقام از افراد حقیر و کوچک به شمار رود.و لئن لم یفعل ما آمروه لیسجنن و لیکونا من الصاغرین . (۵۴)

همه زنها “چون زلیخا”عاشق یوسف شدند

هنگامى که یوسف با تهدید زلیخا مواجه شد که گفت : اگر مرا به وصال خود نرسانی باید زندانى شوی

.یوسف فرمود: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از این عمل نامشروعى که این زنان مرا به انجام آن دعوت مى کنند از کلمه یدعونى این زنان مرا دعوت مى کنند استفاده مى شود: تنها زلیخا نبوده که یوسف را براى کامجوئى خویشتن دعوت مى کرده است بلکه زنان دیگر که یوسف را دیدند یک چنین دعوتى را از آن بزرگوار به عمل مى آوردند.امام سجاد علیه السلام مى فرمایند: هنگامى که زنان از نزد زلیخا خارج شدند هر یک از ایشان بدون اینکه زنان دیگر باخبر شوند نزد یوسف فرستادند و آن بزرگوار را از آرزوى زیارت و کامجوئى خویشتن آگاه نمودند.قول دیگرى است ، هنگامى که زنان یوسف را دیدند از زلیخا اجازه خواستند: هر یک از آنان با یوسف خلوت کند و یوسف را براى کامجوئى زلیخا دعوت نماید ولى زلیخا این اجازه را به هر یک از ایشان مى داد، او مى رفت و یوسف را براى کامجوئى خویشتن دعوت مى کرد و لذا حضرت یوسف مى گوید یدعوننى این زنان عموما مرا دعوت مى کنند.چون یوسف  اولا بحسب ظاهرا غلام زر خرید عزیز مصر و زلیخا و ظاهرا محکوم به حکم آنان بود ثانیا از مکر و حیله و اتهامات زلیخا در امان نبود، لذا از خداى توانا استمداد کرد و گفت : پروردگارا! اگر تو نیرنگ این زنان را از من دور نسازى بیم آن مى رود که دامن من از خوف غلام زر خرید بودنم و از ترس اتهامات و اجبار آن به این زنا آلوده گردد و یکى از صدها خطر و عیب این آلودگى این است که در ردیف افراد جاهل به شمار آیم و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین . (۵۵)چرا که انسان عاقل و عالم هیچ گاه لذت و نعمتهاى دائمى عالم آخرت را حتى به لذت هاى مشروع عالم دنیا نخواهد داد تا چه رسد به لذت هاى نامشروع و فانى دنیا.به هنگام گرفتارى در چنگال مشکلات در مواقعى که حوادث پاى انسان را به لب پرتگاه ها مى کشاند تنها باید به خدا پناه برد و از او استمدا جست.

رسول خدا (ص)فرمودند: هفت گروه اند که خدا آنها را در سایه عرش خود قرار مى دهد آن روزى که سایه اى جز سایه او نیست .۱- پیشواى عادل۲- جوانى که از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش یافته است .۳- کسى که قلب او به مسجد و مرکز عبادت خدا پیوند دارد، و هنگامى که از آن خارج مى شود در فکر آن است تا به آن باز گردند.۴- افرادى که در طریق اطاعت فرمان خدا متحدا کار مى کنند و به هنگام جدا شدن از یکدیگر نیز رشته اتحاد معنوى آنها همچنان بر قرار است .۵- کسى که به هنگام شنیدن نام پروردگار به خاطر احساس مسئولیت یا ترس از گناهان قطره اشک از چشمان او سرازیر مى شود.۶- مردى که زن زیبا و صاحب جمالى او را به سوى خویش دعوت کند او بگوید من از خدا مى ترسم که شاهد داستان ما است .۷- کسى که کمک به نیازمندان مى کند و صدقه خود را مخفى مى دهد، آن چنان که دست چپ از صدقه اى که با دست راست داده با خبر نشود. (۵۶)

حکم یوسف خداوند یوسف را در این حال تنها نگذاشت و لطف حق بیاریش ‍ شتافت ، آنچنان که مى فرماید: پروردگارش این دعاى خالصانه او را اجابت کرد فاستجابت له ربه .و مکر و نقشه آنها را از او بگردانید فصرت عنه کیدهن .چرا که او شنوا است و دانا است انه هو السمیع العلیم .هم نیایشهاى بندگان را مى شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است و هم راه حل مشکل آنها را مى داند.

چرابااینکه -بی گناهی یوسف اثبات شد،اورابه زندان انداختند؟

نوشته اند که بعد از ناامیدى زنان به کامجوئى از یوسف به زلیخا گفتند که صلاح و کار اینست که یوسف را دو یا سه روزى به زندان بیندازى که به سبب ریاضت و سختى رام شود و قدر راحتى و این همه نعمت را بداند و سر تسلیم به فرمان تو گذارد

زلیخا سخنان آنها را قبول کرد و نزد “شوهرش”عزیز مصر آمد و گفت از این غلام بدنام شده ام و طبع من از او نفرت دارد و صلاح آنست که او را به قید و بند و زنجیر گرفتار کینم و به زندان بیندازى تا مردم گمان کنند که او گناه کار است و من از ملامت مردم راحت شوم ، عزیز مصر سخن او را قبول کرد و حکم کرد که او را به زندان اندازند. که قرآن در آیه ۳۵ سوره یوسف مى فرماید

بعد از آنکه علائم و نشانه هاى پاکدامنى و بى گناهى یوسف  براى عزیز مصر و زلیخا و دار و دسته ایشان واضح و آشکار گردید

اینطور تصویب شد که باید عزیز مصر حتما یوسف را تا یک مدت معلومى زندانى نماید. (۵۷)

قبل اززندانی کردن یوسف ،تنبیه اش کردند

تنبیه یوسف قبل اززندان گفته اند براى به قید و بند کشیدن یوسف ، زلیخا به آهنگرى گفت ، بند گران و سلسله اى محکم بساز تا به دست و پاى این غلام ببندم و چند روزى او را در زندان گوش مالى دهم .وقتى که آهنگر نگاهى به دست و پاى یوسف انداخت گفت : اى ملکه ، این پسر طاقت بند محکم و قدرت و نیروى زندان ندارد.زلیخا بر سر او فریاد کشید و گفت : تو بر زندانیان رحم مى کنى .

یوسف راباغل وزنجیردرشهرگرداندند که به عزیزمصرخیانت کرده!

آهنگر قید و بند ساخت و به دست و پاى یوسف زدند و زلیخا دستور داد که او را بر شترى سوار کردند و در بازار مصر گردانیدند و منادى صدا زد، هر کس در حرم و بارگاه عزیز اراده خیانت کند سزاى او اینست .

زلیخا جامه مندرس پوشید تا مجهول و نامعلوم باشد و بر سر راه یوسف ایستاد تا ببیند یوسف چه مى کند،

دست بر گردن یوسف بستند و زنجیر و بند گران بر پاى او نهاده ناگهان یوسف ناله اى زد و گفت : الهى تو از سر کار آگاهى و از غم پدر با ناله و افغانم و از جفاى برادران در غربت سرگردانم و با وجود این گرفتار به بند و زندانم جز استعانت و یارى به حضرت تو چاره اى نمى بینم .جبرئیل علیه السلام آمد و گفت : اى یوسف از بند و زنجیر غم مخور.سلسله بندى است شیران را به گردن زیور است مبادا از تنگ نائى زندان اندیشه کنى و از جفاى قید اندوهگین شوى که وارد شدن به زوایاى زندان براى تو ریاض خلد باغ بهشت است .

جبرئیل فرمود: اى یوسف زلی

نویسنده : admin
بازدید [ 29 ]

زندگینامه یوسف/  داستان حضرت یوسف

 داستان بطورخلاصه مطالب ضروری-مدیریت سایت-پیراسته فر:9سالگی سفربه صحرا  - 3روزدرچاه...7سال زندان..53سال وزارت...وپادشاهی  (13سال قبل ازدیدارپدر+17سالدرکنارپدر+23سال بعدازوفات پدرهم حکمرانی کرد) قبرش دررودنیل بود .. ،بودودرزمان حضرت موسی   توسط یک پیرزن کشف شد..مدت عمر110سال..قبر درفلسطین"الخلیل" است -نه 9سالگی برده عزیزمصر..17سالگی وزارت ..وبعدش پادشاهی..70سال غم هجران

شباهت غیبت یوسف باغیبت امام زمان حضرت مهدی
امام صادق (ع) پس از بیان این نکته که امام عصر (عج) به حضرت یوسف شباهت دارند، برادران يوسف خردمندانى بودند فهیم و نواده‏ها و فرزندان پيامبران بودند، بر يوسف وارد شدند و با او سخن گفتند و با هم گفتگو كردند و با او تجارت نمودند، رفت و آمد داشتند، برادرانش بودند و او برادر اينان بود، با اين همه تا او خود را نشناساند، نشناختند و وقتى گفت: من يوسفم شناختند.
پس اين امّت حيران و سرگردان، چرا باور ندارند كه خداى عزّ و جلّ، در وقتى از اوقات که بخواهد، [می تواند] حجّت خود را از آنان پوشيده بدارد.
يوسف، پادشاه مصر بود و فاصله ميان او و پدرش هيجده روز راه بود. اگر خدا مي خواست جايگاه او را به پدرش معلوم كند، مي توانست. به خدا قسم هنگامى كه مژده ی يوسف رسيد، يعقوب و فرزندانش از راه بيابان، نه روزه به مصر رسيدند.
پس اين امّت چرا باور ندارند كه خداوند، همان كارى كه با يوسف كرد با حجّت خود بكند و صاحب مظلوم شما كه حقّش را انكار مي كنند، يعنى صاحب اين امر، در ميان آنان رفت و آمد داشته باشد و در بازارهاشان راه برود و پا روى فرشهايشان بگذارد و آنان او را نشناسند، تا آنگاه كه خدا اجازه فرمايد تا او خود را بشناساند؛ چنانچه به يوسف اجازه داد هنگامى كه برادرانش گفتند آيا تو همان يوسفى؟ گفت: من يوسفم.

فاصله هر"روز"مقدارمسافتی که یکنفر"بامرکب"طی می کرد؟

در مسافرت هاي قديم مسافرين به طور متعارف در يک روز هشت فرسخ را ه مي رفتند يعني

مقدار مسافتي که افراد معمول در يک روز مي رفتند هشت فرسخ بوده است ، و همين هشت فرسخ را شارع ملاک براي شکسته بودن نماز و افطار کردن روزه قرار داده است. و اگر کسي از اول قصد مسافرت به مقدار هشت فرسخ داشته باشد هرچند به صورت رفت و برگشت باشد نمازش شکسته است.

 وسائل ‏الشيعة ج : 8 ص : 451و452

باتوجه به اینکه  فاصله کنعان تا مصرحدود 10روزفاصله بود وهرروز یک شخص میتوانسته8فرسخ بپیماید کلاً80فرسخ راه بوده بین کنعان تامصر که میشود430000متر/چهارصدوسی کیلومتر

نظر آيت الله مکارم هر فرسخشرعي پنج کيلو متروسيصدوهفتادوپنج متر است 

:فاصله معمول کنعان تامصر (درشرایط عادی)برای کاروانیان18روزبود،اماآنقدرحضرت یعقوب  مشتاق دیدن یوسف بودند که شتابشان  این فاصله را9روزه طی کردند

يكى از ويژگى هاى قصه حضرت يوسف  اين است كه همه داستان يكجا دراین سوره بیان شده اما سرگذشت پيامبران دیگربصورت بخش ،بخش در سورمختلف آمده است

مردى به امام هشتم ایرادگرفت : چرا وليعهدى ماءمون را پذيرفتى ؟

استدلال امام راباتوجه به پذیرش وزارت حضرت یوسف(آنهم وزارت به درخواست خودسوسف بوده)وپادشاه مصرمشرک بوده ولی مأمون مسلمان...رادرادامه خواهیدخواند

واینکه چراازبین 268داستان قرآن خداوند قصه یوسف را احسن القصص دانسته(جمع اضداد)را هم خواهیدخواند/پایان توضیحات مدیریت سایت

حضرت يوسف علیه السلام يكي از پيامبران خداست ، كه نامش بيست و هفت بار در قرآن آمده است.[1] سوره دوازدهم قرآن كه داراي صد و يازده آيه بوده، به نام اوست و از آغاز تا پايان آن، پيرامون سرگذشت "يوسف" مي‌باشد.
نام مادرش راحيل«راحله» است،[2] وي فرزند يعقوب  و نواده اسحاق و فرزند سوم حضرت ابراهيم علیهم السلام است.
در سرزمين حران ، مرز بين سوريه و عراق به دنيا آمد، او مجموعاً يازده برادر داشت و از ميان آن‌ها فقط بنيامين برادر پدر و مادري او بود. يوسف  از همه برادران جز بنيامين كوچكتر بود.[3]
يوسف- مدت صد و ده سال زندگاني كرد و چون فوت كرد، بدنش را موميايي كردند و در تابوتي محفوظ داشتند[4] و همچنان در مصر بود تا زماني كه حضرت موسي مي‌خواست با بني اسرائيل از مصر خارج شود، جنازه يوسف  را همراه خود برده و در فلسطين دفن نمود.
بنابر آنچه مشهور است، وي در شهر الخليل (فلسطين) در شش فرسخي بيت المقدس در مقبره خانوادگيشان نزديك مكفيليه (محل دفن ابراهيم، ساره، رفقه، اسحاق و يعقوب به خاك سپرده شد.[5]

خواب حضرت یوسف
خواب ديدن يوسف و توطئه برادرانش يوسف نه سال بيشتر نداشت،  نزد پدر آمد، آنچه ديده بود براي پدر بازگو كرد: «پدرم! من در عالم خواب ديدم، كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مي‌كنند».[6]
حضرت يعقوب علیه السلام كه تعبير خواب را مي‌دانست[7] از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشيده دارد. به يوسف گفت: فرزندم خواب خود را براي برادرانت بازگو نكن، زيرا در حق تو حيله و نيرنگ خواهند كرد و نقشه خطرناكي براي تو مي‌كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است.
سپس برايش روشن ساخت كه وي در آينده شخصيتي برجسته خواهد شد كه همه، فرمانش را گردن مي‌نهند و خداوند او را به پيامبري برمي‌گزيند و تعبير خواب را بدو مي‌آموزد و به زودي نعمت خويش را با خبر و رحمت و بركاتش بر او و بر آل يعقوب  تمام مي‌كند، همان گونه كه آن را قبلاً بر ابراهيم و اسحاق(عليهماالسلام) تمام كرده بود.[8]
همين خواب ديدن يوسف  و الهامات ديگر، موجب شد كه يعقوب امتياز و عظمت خاصي در چهره يوسف  مشاهده كند،‌وي مي‌دانست كه فرزندش (يوسف) آينده درخشاني دارد و پيغمبر خدا مي‌شود، از اين رو بيشتر به او اظهار علاقه مي‌كرد[9] و توان این پنهانکاری رانداشت
اين روش يعقوب نسبت به يوسف ،باعث حسادت برادران شد، به همين خاطر چون يعقوب مي‌دانست كه فرزندانش نسبت به يوسف  حسادت دارند اصرار داشت كه يوسف خواب ديدن خود را كتمان كند تا برادران ناتني،[10] براي او توطئه نكنند.
طبق برخي از روايات بعضي از زنان يعقوب موضوع خواب ديدن يوسف  را شنيدند و به برادرانش خبر دادند. از اين رو حسادت برادران نسبت به ا و بيشتر شد، جلسه‌اي محرمانه تشكيل دادند و نقشه خطرناكي در مورد او كشيدند. گفتند: يوسف و برادرش بنيامين نزد پدر از ما محبوب‌ترند، در حالي كه ما گروه نيرومندي هستيم و بيش از آن دو به پدر سود و منفعت مي‌رسانيم، قطعاً پدرمان اشتباه مي‌كند و از حق و حقيقت به دور است. يوسف  را بكشيد و يا او را به سرزمين دور دستي بيندازيد، تا توجه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن از گناه خود توبه مي‌كنيد و افراد صالحي خواهيد بود.
يكي از برادران،[11] اشاره كرد كه: يوسف  نكشند، بلكه او را در جايي دور از چشم مردم در چاهي بيندازند، شايد كارواني از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد و بدين ترتيب به هدف خود كه دور كردن او از پدرش بود، رسيده باشند واز گناه كشتن يوسف رهايي يابند.
برادران همين پيشنهاد را پذيرفتند و تصميم گرفتند در وقت مناسبي همين نقشه و نيرنگ را اجرا كنند. در يكي از روز‌ها نزد پدرشان يعقوب آمدند و از پدر خواستند تا يوسف  را همراه خود به صحرا ببرند و در آنجا در كنار آن‌ها بازي كند، در اين مورد بسيار اصرار كردند، ولي يعقوب  پاسخ مثبت به آن‌ها نمي‌داد.
بعد از آن‌كه احساس كردند، پدر وي را از آن‌ها دور نگاه مي‌دارد بدو گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان يوسف به ما اطمينان نمي‌كني؟ در حالي كه ما او را دوست مي‌داريم و به او مهربان هستيم، فردا او را با ما به دشت و سبزه زارها بفرست، تا در آن‌جا بازي كند و به شادماني پرداخته و گردش نمايد و ما مواظب او هستيم.[12]
پدرشان كه علاقه زيادي به يوسف  داشت به آنان پاسخ داد: من از بردن يوسف غمگين مي‌شوم و از اين مي‌ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد.
برادران گفتند: «ما گروهي نيرومند هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود» هرگز چنين چيزي ممكن نيست، ما به تو اطمينان مي‌دهيم .
يعقوب هر چه در اين مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهيز از بروز اختلاف بين برادران،‌آنان را قانع كند، راهي پيدا نكرد، جز اينكه صلاح ديد تا اين تلخي را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتري نگردد، ناگزير اجازه داد كه يوسف را با خود ببرند.
آن‌ها لحظه‌شماري مي‌كردند كه فردا فرا رسد و تا پدر پشيمان نشده، يوسف را همراه خود ببرند. آن شب، صبح شد. صبح زود نزد پدر آمدند و يوسف را با خود بردند، وقتي كه آن‌ها از "پدر" فاصله بسيار گرفتند، كينه‌‌هايشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جويي از يوسف پرداختند.
وي در برابر آزار آن‌ها نمي‌توانست كاري كند، آن‌ها به گريه و خردسالي او رحم نكردند و آماده اجراي نقشه خود شدند. پيراهن يوسف  را از تنش بيرون آوردند و او را بر سر چاه آوردند و در چاه انداختند.
يوسف در درون چاه قرار گرفت، در ميان تاريكي اعماق چاه با آن سن كم[13] تنها و درمانده شده، به خدا توكل كرد، خداوند نيز به او لطف نمود، فرشتگاني را به عنوان محافظ و تسلي خاطر او، نزد وي فرستاده و به او وحي نمود: «ناراحت نباش! روزي خواهد آمد، كه برادران خود را، از ا ين كار بدشان آگاه خواهي ساخت، آن‌ها نادانند و مقام تو را درك نمي‌كنند».
برادران يوسف پس از نداختن وي به چاه به طرف كنعان بر مي‌گشتند، براي اينكه پيش پدر روسفيد شوند و به دروغي كه قصد داشتند، به پدر بگويند‌رونقي دهند، پيراهن يوسف را كه از تنش بيرون آورده بودند به خون بزغاله،[14]آلوده كردند، تا آن را نزد پدر شاهد قول خود بياورند، كه گرگ يوسف را دريده است، اين پيراهن خون آلود هم دليل بر سخن ماست.
شب فرا رسيد آنان با سرافكندگي نزد پدر آمدند. تا پدر آنان را ديد و يوسف را نديد، فرمود: يوسف  كجاست؟
گفتند:

«اي پدر! ما او را نزد وسايل واسباب‌هاي خود گذاشتيم و براي مسابقه به محل دور دستي رفتيم‌از بخت برگشته ما، گرگ او را طعمه خود ساخت، اين پيراهن خون آلود اوست، كه آورده‌ايم تا گواه گفتار ما باشد، گرچه شما گفته صد در صد صحيح ما را باور نداريد.»
وقتي يعقوب پيراهن را نگاه كرد،‌ديد آن پيراهن هيچ پارگي و بريدگي ندارد. فرمود:‌اين گرگ، عجب گرگ مهرباني بوده است! تاكنون چنين گرگي نديده‌ام كه شخصي را بدرد، ولي به پيراهن او كوچكترين آسيبي نرساند.
سپس رو به آن‌ها كرد و گفت: «نفس‌هاي شما، اين كار زشت را در نظرتان زيبا جلوه داد و من در اين مصيبت صبري پايدار خواهم كرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصيف مي‌كنيد ياري خواهد فرمود».[15]
نجات يوسف از چاه
يوسف سه روز و سه شب در ميان چاه به سر برد تا اينكه كارواني از «مدين» به مصر مي‌رفتند. براي رفع خستگي و استفاده از آب، كنار همان چاهي كه يوسف (عليه‌السلام) در آن بود آمدند.
يكي از مردان كاروان[16] را فرستادند تا برايشان از چاه آب بياورد. وي بر سر چاه آمده، دلو را به چاه دراز كرد، هنگام بالا كشيدن دلو، يوسف(عليه‌السلام) ريسمان را محكم گرفته و بدان آويزان شد و از چاه بيرون آمد، آن مرد ناگاه چشمش به پسري ماه چهره افتاد، بسيار خوشحال شد و فرياد برآورد: مژده باد! مژده باد! چه بخت بلندي داشتم، به جاي آب، اين گوهر گرانمايه را از چاه بيرون آوردم.
شادي كنان او را نزد رفقايش آورد، كاروانيان همه به دور يوسف جمع شدند[17] و از اين نظر كه سرمايه خوبي به دستشان آمده، در ميان كالاهاي خود پنهانش كردند تا او را به مصر برده و بفروشند.
كاروانيان وقتي به مصر رسيدند، از ترس اين‌كه مبادا بستگان اين بچه، از راه برسند و او را از آن‌ها بستانند، وي را در مصر به بهايي اندك فروختند، تا از وي خلاصي يابند، كسي كه يوسف را خريداري كرد،‌وزير پادشاه مصر بود.[18]
وي يوسف را به منزلش آورد و به همسرش زليخا،[19] سفارش كرد كه به نيكي با او رفتار كند و وي را احترام نمايد تا از زندگي با او خرسند باشند و براي آن‌ها سودمند واقع شود و يا اورا به فرزندي انتخاب كنند.
عزيز مصر و همسرش زليخا از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همين خاطر يوسف را به نيكي تربيت كردند، اما او هنگامي كه به سن بلوغ رسيد، زليخا به خاطر زيبايي يوسف به او علاقه‌مند شد و عاشق دلداده يوسف گشته و احساساتش در مورد وي شعله‌ور شد. نمي‌دانست چگونه احساسات و عواطف خويش را به يوسف(عليه‌السلام) ابراز كند، تا اينكه عشق و علاقه بر عواطف وي چيره گشته و ضعف طبيعي بر احساساتش حكمفرما شد.

کلک زنانه "زلیخا"برای کام گرفتن یوسف
در يكي از روز‌ها يوسف را در خانه خود تنها يافت، فرصت را غنيمت شمرد و خود را چون عروس حجله با طرز خاصي آراست و درهاي كاخ را بست و به سراغ يوسف آمد، با حركات عاشقانه در خلوتگاه، كاخ، زيبايي و زينت‌هاي خود را بر يوسف(عليه‌السلام) عرضه كرد، تا با عشوه‌گري او را بفريبد.
به وي گفت: نزد من بيا، كه خود را برايت آماده كرده‌ام.
يوسف گفت: من به خدا پناه مي‌برم، تا مرا از اين گناه حفظ كند، چگونه دست به چنين گناهي بيالايم، در حالي كه شوهرت عزيز، بر من حق بزرگي داشته و مرا احترام كرده و در اين خانه، به من احسان روا داشته است و كسي كه احسان را با مكر و حيله و خيانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد.
ولي چشم زليخا كور شده، و از آنچه يوسف مي‌گفت، پروايي نداشته و بر اين امر پافشاري مي‌كرد، در چنين لحظه‌اي ياد خدا و الهام پروردگار به يوسف توانايي داد او از تمام امور چشم پوشيد و از انجام آن گناه خودداري نمود و به سرعت به طرف در كاخ حركت كرد تا راه فراري بيابد، زليخا نيز پشت سر او به سرعت به حركت درآمد تا از بيرون رفتن او جلوگيري كند.
در پشت در، زليخا پيراهن يوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بكشاند، وي هم كوشش مي‌كرد كه در را باز كند و فرار نمايد. در اين كشمكش، پيراهن يوسف  از پشت پاره گشته و وي سرانجام موفق به فرار شد.
در حين تلاش"عشقبازی"همسر زليخا سررسید، زليخا براي اين كه خود را تبرئه كند، پيش دستي كرده و به شوهرش گفت: يوسف قصد داشت با من عمل ناروا انجام دهد. در ادامه گفت:‌آيا كيفر كسي كه قصد خيانت به همسر تو داشته، چيزي جز زندان و عقاب دردناك است؟زليخا شوهر را تحريك نمود تا يوسف را زنداني سازد.
ولي يوسف اين ا تهام را از خود رد كرده و گفت: «اين زليخا بود كه مي‌خواست به شوهرش خيانت كند و مرا به سوي گناه و فساد بكشاند، من براي اينكه مرتكب گناهي نشوم و خيانت به سرپرستم نكنم‌ فرار كردم‌، او به دنبال من آمد، از اين رو، ما را با اين حال ديديد».

داروری ازگردراه رسید
در همان حال كه يكديگر را متهم مي‌ساختند، يكي از نزديكان زليخا[20] در محل بحث و جدل حاضر گرديده و در آن قضيه داوري كرد و گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده است، او قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب و پشت سر پاره شده، او اين قصد را نداشته.
وقتي شوهر ملاحظه كرد پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، به همسرش زليخا گفت: اين تهمت و افتراء از مكر زنانه شماست، شما زنان در خدعه و فريب زبردست هستيد، مكر و نيرنگ شما بزرگ است، تو براي تبرئه خود اين غلام بي‌گناه را متهم كردي.
شوهر زليخا مي‌خواست بر اين كار زشت سرپوش بگذارد. لذا به يوسف گفت: آنچه برايت پيش آمده فراموش نما و آن را مخفي بدار، كسي از اين جريان مطلع نشود. و به زليخا نيز گفت: تو از گناه خود توبه و استغفار كن، زيرا مرتكب خطاي بزرگي شدي.[21]

خبردارشدن رقیبان "زلیخا"و شروع سرزنشها
ماجراي عشق و دلباختگي زليخا به غلام خود، كم كم از حواشي كاخ توسط بستگان به بيرون رسيد و در بين شهر پخش شد و اين موضوع نقل مجالس شد.
زنان مصر، به ويژه زنان پولدار دربار، كه با زليخا رقابتي هم داشتند اين موضوع در جلسات خود با آب و تاب نقل مي‌كردند و او را ملامت و سرزنش مي‌كردند و مي‌گفتند: همسر عزيز، دلباخته غلام زير دستش شده و مي‌خواسته از او كام بگيرد.

نقشه دوم زلیخا-ایندفعه برای زنان"رئیس ورؤسا"
به زليخا خبر رسيد كه زن‌ها در غياب او سخناني ناروا مي‌گويند، وي نقشه‌اي كشيد كه آنان را دعوت كند تا يوسف را ببينند و ديگر او را در مورد دلدادگي يوسف  سرزنش نكنند، روزي آنان را به كاخ دعوت كرد و براي نشستن آن‌ها جايگاهي بسيار باشكوه تدارك ديد، متكاهايي در دور مجلس گذاشت، تا به آن‌ها تكيه كنند.
پس از ورود مهمانان به مجلس[22] به كنيزكان خود دستور پذيرايي داد و همانگونه كه رسم است، براي بريدن و پوست كندن ميوه‌جات، در بشقاب‌ها، كارد قرار مي‌دهند (به هر يك از مهمان‌ها براي پاره كردن ميوه، كاردي داد) و شروع به پوست كندن و خوردن نمودند و با شادماني و خنده‌كنان به گفتگو پرداختند.
در اين هنگام زليخا به يوسف  دستور داد كه وارد مجلس شود، يوسف  اكنون غلام است و بايد از خانم اطاعت كند، سرانجام وارد مجلس زنانه شد، زنان مجلس تا چشمشان به يوسف افتاد، از چهره فوق العاده زيباي او، مات و مبهوت شده و همه چيز را فراموش كردند، حتي با كاردهايي كه در دست داشتند، عوض بريدن ميوه‌ها، دست‌هاي خود را بريدند و گفتند: اين شخص، با اين زيبايي و صفات، بشر نبوده بلكه فرشته است.
وقتي زليخا ديد مهمانان نيز در محو جمال يوسف با وي شريك شدند، بسيار خوشحال شده و گفت: اين همان غلامي است كه شما مرا در گرفتاري عشق او نكوهش مي‌كرديد، هر چه كردم وي كمترين تمايلي به من نشان نداد، عفت ورزيد و اگر از اين پس هم، خواسته مرا رد كند و به من اعتنا نكند، قطعاً بايد زنداني شود و خوار و ذليل گردد.
يوسف كه اين سخن را شنيد، عرضه داشت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه اين زنان، مرا به سوي آن مي‌خوانند. اگر مكر و نيرنگ آنان را از من بازنگرداني، به سوي آنان متمايل خواهم شد و در زمره جاهلان و شقاوتمندان در خواهم آمد.»
خداوند دعاي وي را اجابت كرده و مكر و نيرنگ زنان را از او برطرف ساخت.[23]
با وجودي كه يوسف تبرئه شده و امانتداري و پاكدامني وي روشن شده بود، ولي زليخا و خاندانش براي اينكه اين لكه ننگ را از پرونده خود محو كنند،‌اين تهمت را به يوسف بستند و دستور زنداني كردن وي را صادر نمودند.

زندان رفتن یوسف

وقتي يوسف وارد زندان شد، دو جوان[24] ديگر هم به تهمت توطئه بر ضد پادشاه با وي زنداني شدند، پس از مدتي هر يك از آن دو نفر خوابي ديده بودند، كه آن را براي يوسف  نقل كردند.
فرد نخست گفت: من در خواب ديدم آب انگور مي‌گيرم، تا آن را شراب ‌سازم و ديگري اظهار داشت، كه در خواب ديدم بالاي سرم نان حمل مي‌كنم و پرندگان از آن مي‌خورند.
يوسف هم كه بر اثر بندگي و پاك زيستي، مقامش به جايي رسيده بود، كه خاوند علم تعبير خواب را به او آموخه بود، خواب زندانيان را تعبير كرد و فرمود: اي دو يار زنداني من، يكي از شما (كه در خواب ديده بود، براي شراب، انگور مي‌فشارد) به زودي آزاد مي شود و ساقي و شراب دهنده شاه مي‌گردد، اما ديگري (آن‌كه در خواب ديده بود غذايي به سر گرفته، مي‌برد و پرندگان از او مي‌خورند) به دار آويخته مي‌شود و پرندگان از سر او مي‌خورند. اين تعبيري كه كردم حتمي و غيرقابل تغيير است.
در اين موقع يوسف از آن كسي كه تعبير خوابش اين بود كه اهل نجات است و ساقي پادشاه مي‌شود، تقاضايي كرد كه‌: چون آزاد شوي پيش پادشاه سفارش مرا بكن، شايد باعث نجات من از زندان شوي.[25]

هفت سال بعداز زندانی یوسف 
بعد از مدتي زمان آزادي يكي از زندانيان (ساقي پادشاه) فرا رسيد، وي از زندان آزاد شد. اما آن سفارش يوسف را فراموش كرد و هفت سال از اين قضيه گذشت تا در يكي از شب‌ها پادشاه مصر، خوابي ديد كه او را آشفته ساخت و از آن سخت به وحشت افتاد، دانشمندان و معبران و كاهنان را به حضور طلبيد و به آنان گفت: من در خواب ديدم هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و آن‌ها را خوردند و نيز هفت خوشه سبز را ديدم كه طعمه هفت خوشه خشك شدند، شما خواب مرا تعبير كنيد.
آنان از تعبير خواب عاجز ماندند، جوان ساقي كه مدتي در زندان همراه يوسف  بود و اينك از نزديكان شاه محسوب مي گشت، داستان مهارت يوسف در تعبير خواب را براي پادشاه بيان كرد.

تعبیرخواب پادشاه توسط یک زندانی
پادشاه كه از معبرين مأيوس شده بود، فوري ساقي را به زندان فرستاد تا اگر راست مي‌گويد اين معما را حل كند، وي به زندان آمده، يوسف را ملاقات كرد و پس از معرفي و احوالپرسي، خواب پادشاه را براي وي نقل كرد.
يوسف فرمود:‌ تعبير اين خواب چنين است كه: هفت سال، سال فراواني محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطي و خشكسالي مي‌شود و سال‌هاي قحطي، ذخيره‌هاي سال‌هاي فراواني نعمت و محصولات را نابود مي‌كند.
تدبير اين است كه در اين سال‌هاي فراواني، بايد در فكر سال‌هاي سخت بود، آنچه در اين سال‌هاي فراواني به دست آورديد به قدر احتياج از آن استفاده نمائيد و بقيه را بدون آنكه از خوشه‌ها خارج نماييد انبار كنيد،[26] تا در آن هفت سال قحطي، كه پس از هفت سال فراواني اتفاق مي‌افتد، مردم از آنچه ذخيره شد، استفاده نمايند، بعد از اين هفت سال قحطي، وضع مردم خوب خواهد شد و مردم به آسايش و فراواني نعمت مي‌رسند.

احضاریه پادشاه برای یوسف درزندان
ساقي نزد پادشاه آمد و تعبير خواب يوسف را به عرض شاه رسانيد. پادشاه در فكر فرو رفت و به درايت و عقل و بينش يوسف پي برد، دستور داد كه يوسف  را نزد وي بياورند. فرستاده شاه خود را به زندان رسانده و پيام شاه را به وي ابلاغ كرد كه پادشاه او را طلبيده.
يوسف گفت: من از زندان بيرون نمي‌آيم تا تهمتهايي كه به من زدند از من بزدايند. اي فرستاده شاه! برو و به شاه بگو: براي كشف حقيقت، پيرامون ماجرايي كه بر ضد من به عرض وي رسيده تحقيق كند و از آن زناني كه در مراسم مهماني همسر عزيز مصر (زليخا همسر وزير پادشاه) شكرت كرده و در آن مجلس دست‌هاي خود را بريدند بازجويي نمايد.
فرستاده شاه، مطالب يوسف را به عرض وي رسانيد، پادشاه زنان مورد نظر را حاضر كرد، كه در ميان آنان همسر عزيز (زليخا) نيز بود، بازجويي به عمل آمد و گفت: درباره يوسف قصه خود را توضيح بدهيد، آيا او مجرم است يا نه؟
همه گفتند: ما هيچ بدي و آلودگي از يوسف نديده‌ايم. زليخا نيز اذعان كرد كه من درصدد آن بودم او را بلغزانم، ولي او در تمام مراحل، پاكي خود را حفظ كرد و آدمي راستگو و درستكار است. [27] 
ترخیص يوسف از زندان[28]بعداز7سال
پادشاه كه بر صحت تبرئه شدن يوسف و عفت و پاكدامني او آگاه گرديد، دستور داد به زندان بروند و يوسف را به حضورش بياورند، تا او را محرم اسرار و امين خود قرار دهد.
يكي از آنان نزد يوسف آمد و بشارت آزادي را به وي داد و او را به نزد پادشاه آورد، وي مقدم يوسف را مبارك شمرد و او را نزد خود نشاند، از هر دري با او سخن گفت: وقتي كه به درجات مقام علمي يوسف پي برد، شايستگي او را براي اداره مقام‌هاي حساس كشور درك كرد و به وي گفت: از امروز به بعد، تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندي داري و تو فردي ا مين و درستكار هستي.
يوسف گفت: بنابراين مرا بر خزانه حكومت بگمار، كه در اين خصوص انساني مراقب و آگاهم، تا بتوانم بر جمع آوري غلات و انبار كردن آن‌ها براي سال‌هاي قحطي، اشراف داشته باشم، شاه وي را سرپرست خزائن و محصولات كشور مصر قرار داد.[29]
يوسف به عنوان وزير اقتصاد مصر
يوسف پس از قبول ا ين مسئوليت، كمر خدمتگزاري به مردم را بست و در اين مسير فداكاري‌ها كرد و با تدبير و انديشه خود به اداره امور پرداخت و غلات فراواني را انبار نمود.
هفت سال قحطي و خشكسالي در مصر فرا رسيد و گرسنگي و قحطي ايجاد شد، به ويژه در كشورهاي مجاور،مانند كنعان (فلسطين) كه مردم آن سامان آمادگي براي چنين سالي نداشتند. آوازه عدالت و احسان عزيز مصر به كنعان رسيد، مردم كنعان با قافله‌ها به مصر آمده،[30] و از آنجا غله و خواربار به كعنان بردند.
يعقوب و فرزندانش نيز مانند ديگران در تنگنا و سختي زندگي قرار گرفته و شنيدند كه در كشور مصر،‌ارزاق و غلات يافت مي‌شود، لذا از فرزندان خود[31] خواست تا به مصر رفته و مقداري غله (گندم و جو) خريداري كنند.

قحطی درکنعان ونیازمندی خانواده یعقوب
فرزندان يعقوب روانه كشور مصر شدند، وقتي به آن سرزمين رسيدند، به محل خريداري غله آمدند، يوسف  چون در پست وزارت اقتصاد بود، در آنجا حضور داشت و شخصا بر معاملات نظارت مي‌كرد. یوسف برادران خود را در بين مشتريان ديد و آنان را شناخت. ولي آن‌ها يوسف را نشناختند. آنچه را خواستند به آن‌ها داد و بيش از حقشان به آن‌ها گندم و جو عطا كرد.
سپس از آن‌ها پرسيد شما كيستيد؟
گفتند: ما فرزندان يعقوبيم‌، و او پسر اسحاق و اسحاق پسر ابراهيم خليل  خداست كه نمرود ا و را به آتش انداخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد.
يوسف : حال پدر شما چطور است و چرا نيامده است؟
گفتند: پيرمرد ضعيفي است.
یوسف: آيا شما برادر ديگري هم داريد؟
گفتند: بلي يك برادر داريم، كه از پدر ماست و از مادر ديگر.
يوسف: اگر بار ديگر پيش من آمديد، آن برادر پدري خود را نزد من بياوريد، اگر برادرتان را نياوريد بار ديگر كه به مصر برگرديد، به شما ارزاق نمي‌دهم.
آن‌ها در پاسخ يوسف گفتند: سعي مي‌كنيم پدرمان را راضي كنيم و او را همراه خود بياوريم.

نقشه اول یوسف برای برادران
برادران زماني كه تصميم رفتن گرفتند و آماده حركت به سوي كنعان شدند، بوسف به خدمتكاران خود دستور داد، تا محرمانه پولي را كه آنان براي خريد كالا آورده بودند، در ميان بارشان قرار دهند، تا همين موضوع باعث حسن ظن پيدا كردن آنان به لطف و كرم و احسان يوسف گردد، ناچار مسافرت ديگري به مصر كنند. [32]
آن‌ها سرانجام بعد از چند روز به شهر خود، كنعان (فلسطين) رسيدند و نزد پدر آمده و ماجرايي را كه ميان آن‌ها و وزير مصر (يوسف) صورت گرفته بود و عزت و احترامي كه از او ديده بودند به عرض پدر رساندند و براي او نقل كردند كه اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبودن برادرشان بنيامين با خود، وزير آن‌ها را به عدم تحويل كالا تهديد كرده است. از اين از پدر خويش درخواست كردند كه اجازه دهد تا در سفر دوم، براي دستيابي به كالا و ارزاقي كه به آن‌ها نياز دارند بنيامين را با خود ببرند و به پدر تأكيد كردند كه از او حمايت و مراقبت خواهند كرد.
خاطره‌هاي گذشته در درون يعقوب زنده شد و در حالي كه حزن و اندوه قلبش را چنگ مي‌زد به آنان پاسخ داد: آيا همان گونه كه قبلاً‌ در مورد برادرش يوسف  به شما اطمينان كردم، در مورد بنيامين نيز به شما اطمينان داشته باشم؟ شما در ماجراي يوسف به عهد خود وفا نكرديد...!
برادران يوسف نمي‌دانستند كه وزير اقتصاد (يوسف) كالاي آن‌ها را در بارشان گذاشته است، وقتي بارها را گشودند، كالاي خود را در بار يافتند و اين بهانه‌اي شد كه آنان پدر خود را متمايل سازند، تا براي فرستادن بنيامين با آن‌ها، جهت آوردن اموال و ارزاق بيشتر از مصر، موافقت كند و گفتند: وزير مقرر داشته كه به هر فرد يك بار شتر بيشتر ندهد، اگر بنيامين همراه ما بيايد، به اندازه يك بار شتر، اموال ما افزايش مي‌يابد.
سرانجام، اصرار فرزندان و اطمينان دادن صد در صد آنان و برگرداندن پول و كالاي آن‌ها و اطلاع از اين‌كه وزير اقتصاد شخص عادل و با كرمي است، يعقوب را متقاعد ساختند كه بنيامين را با پسرانش بفرستد. ولي با آن‌ها شرط كرد كه به خدا سوگند ياد كنند كه تا او را بدو برگردانند. آن‌ها سوگند ياد كردند كه از او مراقبت و نگهداري مي‌كنند.
برادران يوسف آماده سفر شدند. يعقوب گفت: هنگام ورود به مصر از يك در وارد نشويد، بلكه از دروازه‌هاي متعدد وارد شويد تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوي خود جلب نكنيد... . [33]
برادران به مصر رسيده و بر يوسف وارد شدند و با كمال احترام گفتند: اين (اشاره به بنيامين) همان برادر ماست كه فرمان دادي تا او را نزد تو بياوريم، اينك او را آورده‌ايم. يوسف به برادارن احترام كرد و از آن‌ها پذيرايي نمود و سپس در گوشه‌اي دور از چشم ساير برادران، با برادرش (بنيامين) خلوت كرد و آشكارا به او گفت: من يوسف برادر تو هستم. سپس از گذشته‌ها و ناراحتي‌هاييي كه در اثر حسادت و كينه برادرانشان متحمل شده بودند ياد كردند.
يوسف  به برادرش گفت: اندوهگين مباش و از كارهايي كه آن‌ها در مورد ما انجام دادند شكوه نكن، چه اين كه خداوند نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنايت كرده و اينك تو در پناه و تحت توجهات من هستي.

نقشه دوم یوسف برای برادران
پس از آن، يوسف خيلي علاقه داشت تا به عنوان مقدمه‌اي براي آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش بنيامين را نزد خود نگاه دارد، ولي هيچ راهي از نظر قانون، براي نگه داشتن او نبود جز اينكه نقشه‌اي به كار برد و آن اين بود كه وقتي فرزندان يعقوب بارها را بستند كه به شهر خود برگردند،‌در حين بستن بار، يكي از مأمورين حكومتي با اشاره مخفيانه يوسف پيمانه رسمي حكومت را كه وسيله كيل (سنجش) آن‌ها بود، در ميان بار بنيامين گذاشت. وقتي كاروان آماده حركت به سوي كنعان شد، يكي از مأمورين صدا زد. اي كاروان شما دزدي كرده‌ايد!
برادران يوسف  برآشفتند و رو به آن‌ها كردند و گفتند: چه متاعي از شما گم شده است كه ما را دزد مي‌خوانيد؟
به آنها گفته شد: جام زرين پادشاه، و يكي از ظرفهاي سلطنتي حكومت كه وسيله كيل و وزن آن‌ها بوده را گم كرده‌ايم، هر كس آن را بياورد، يك بار شتر جايزه مي‌گيرد.
برادران يوسف  گفتند: به خدا سوگند! ما نيامده‌ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم، ما هرگز دزد نبوديم.
به آن‌ها گفتند: اگر اين ظرف در، بار يكي از شما پيدا شود سزايش چيست؟
برادران گفتند: طبق سنت و قانون ما بايد سارق را به عنوان عبد نگه داريد، جزاي سارق پيش ما چنين است.
يوسف و اطرافيان، اول بارهاي (غير بنيامين) را تفتيش كردند، سپس هنگام تفتيش بار بنيامين، پيمانه (ظرف مخصوص) را در بار وي يافتند.[34]

"پررو"یی برادران یوسف-تهمت زنی
برادران يوسف خيلي شرمنده شدند، لذا براي رهايي خود به عذري متوسل شدند كه آن‌ها را تبرئه كند، گفتند: اگر بنيامين دزدي مي‌كند چندان بعيد نيست، چون برادري (يوسف) هم داشت كه قبلا دزدي كرده بود، ما از اين (كه از مادر با ما جدايند) خارج هستيم، ما را به خاطر آنان كيفر نكن.
يوسف اين تهمت را ناديده گرفت و به رخ آن‌ها نكشيد و با خود گفت: شما انسان‌هاي پست و بي‌مقداري هستيد، خداوند بهتر مي‌داند كه گفتار شما راجع به دزدي برادرتان بنيامين دروغ است.
فرزندان يعقوب از در تقاضا و خواهش وارد شده و گفتند: اي عزيز مصر! اين پسر (بنيامين) پدر پيري دارد، يكي از ما را به جاي او نگه دار، و او را با ما بفرست، چه اين كه ما تو را فردي نيكوكار مي‌بينيم، در حق ما نيكي كن.
حضرت يوسف : پناه مي‌برم به خدا كه جز كسي را كه پيمانه، در بار او پيدا شده نگه داريم، در اين صورت ستمكار خواهيم بود.!
وقتي كه برادران از عزيز مصر مأيوس شدند، با خويش خلوت كرده و به مشورت پرداختند. برادر بزرگشان (لاوي يا شمعون) به آن‌ها رو كرد و گفت: آيا مي‌دانيد كه پدرتان از شما پيمان و عهدي در پيشگاه خدا گرفت و قبلا هم درباره يوسف كوتاهي كرديد، اينك با اين پيشامد چگونه پدر را قانع كنيم؟ ما با آن سابقه خرابي كه نزد پدر داريم، چطور سخن ما را قبول مي‌كند. من كه به طرف كنعان نمي‌آيم و با اين وضع نمي‌توانم پدر را ملاقات كنم، مگر اينكه پدر واقعيت ماجرا را بداند و خود پدر به من اجازه بدهد و يا خداوند در اين باره حكمي كند.
شما نزد پدرتان باز گرديد، ولي من نمي آيم و او را در جريان حادثه‌اي كه رخ داده قرار دهيد و به او بگوييد فرزندت بنيامين، پيمانه كيل و وزن پادشاه را دزديده و حكم بردگي درباره‌اش صادر شده است.
ما با چشم خود همه اين امور را مشاهده كرده‌ايم و اگر غيب مي‌دانستيم كه اين حادثه اتفاق مي‌افتد، او را با خود نمي‌برديم و به او بگوييد اگر در آنچه به تو مي‌گوييم، شك و ترديد داريد، فرستاده‌اي را اعزام نما، تا از مردم مصر برايت شاهد و گواه بياورد و خود شخصا از رفقايي كه در كاروان همراه ما بازگشته‌اند جويا شو، تا صدق گفتار ما برايتان روشن گردد.[35]
برادر بزرگ اين سخنان را به آن‌ها تعليم داد، آنها را روانه كنعان (فلسطين) كرد و خودش در مصر ماند. ساير پسران وقتي نزد پدر بازگشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود به وي اطلاع دادند.
اين خبر، حزن و اندوه او را برانگيخت، ولي به خاطر سابقه خراب و بد فرزندانش، سخن آن‌ها را باور نكرد  سپس رو به آن‌ها كرد و فرمود: «نه چنين نيست، بلكه نفستان شما را فريب داد، بدون بي‌تابي صبر مي‌كنم، اميدوارم خداوند همه آن‌ها را - سه فرزندم – به من برگرداند، او آگاه و حكيم است».
يعقوب كه سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روي گرداند و در دنيايي از حزن و غم فرو رفت، آنقدر از فراغ يوسف ناراحتي كشيده بود كه ديدگانش سفيد شده و نابينا گشت. فراغ بنيامين بر ناراحتي او افزود، ولي سخني كه آن‌ها را ناراحت كند بدان‌ها نگفت.
روز‌ها پي در پي گذشت و يعقوب پيوسته در غم و اندوه قرار داشت، وي لاغر و نحيف و ناتوان گشته بود. مي‌گفت: شكايت خود را فقط به خدا مي‌كنم، مي‌دانم كه روزي خداوند اين رنج‌ها را رفع خواهد كرد.
حضرت يعقوب به دلش الهام شده بود كه فرزندانش"3پسر" زنده‌اند، لذا به پسرانش دستور داد: به مصر برگردند و به برادر بزرگشان (لاوي يا شمعون) بپيوندند و به جستجوي يوسف  و برادرش بپردازند و از رحمت الهي مأيوس نگردند، زيرا جز ملحدان، كسي از رحمت الهي مأيوس نمي‌گردد.[36]
برادران يوسف براي جستجو از يوسف و بنيامين درخواست پدر را پذيرفتند و براي پرس و جويي از آن‌ها و دستيابي بر خوار و بار و ارزاقي كه بدان نياز داشتند به مصر بازگشتند و به كاخ يوسف به دربارش راه يافتند تا بر آن‌ها ترحم كند و بنيامين را آزاد كند. براي مقدمه درخواست خود، فشار فقر و تنگدستي خود را بر او عرضه كردند ... تا اينكه دلش به حال آنان سوخت و متأثر شد.

یوسف خودرا برای برادران معرفی کرد
يوسف تصميم گرفت خود را به آنان معرفي كند، تا آنان و خانواده‌هايشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسايش زندگي كنند، از اين رو در پي برادرش بنيامين فرستاد.
سپس رو به آن‌ها كرد و گفت: آيا به ياد داريد چه گناه بزرگي در حق يوسف و برادرش انجام داديد و به زشتي كارتان كه حاكي از جهل و ناداني بود واقف شده‌ايد؟
آيا به خاطر داريد كه يوسف  را از پدرش جدا كرده و آواره ساختيد و او را در تاريكي چاه افكنديد؟ و دل بنيامين را در فقدان برادرش اندوهگين ساختيد؟...
برادران يوسف با شنيدن اين سخنان در فكر فرو رفته و به دقت به آهنگ صداي وي گوش مي‌دادند كه آيا اين شخص، خود يوسف  نيست؟ لذا در حالي كه پريشان خاطر بودند به او گفتند: آيا تو يوسفي؟‌
يوسف صادقانه به آن‌ها گفت: آري من يوسفم و اين برادر من بنيامين است.
خداوند با عنايت و كرم خويش ما را از خطرها حفظ كرد. اين پاداشي بود از ناحيه خدا كه به خاطر تقوي و صبر و شكيبايي‌ام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع و تباه نمي‌سازد.
برادران گفتند: به خدا سوگند! خداوند تو را بر ما برتري و جاه و منزلت بخشيد، در حالي كه ما گن

نویسنده : admin
بازدید [ 27 ]